احمد مجد الاسلام كرمانى

451

سفرنامه كلات ( فارسى )

بىاختيار بخنده افتاديم . يك نفر آخوند با عمامه بسيار بزرگ دو سه ذرع تحت الحنك انداخته رو به قبله مشغول نماز بود و بطوريكه حالت خضوع و خشوع بر خودش بسته كه هركس ميديد بخنده ميآفتاد ، ما آنقدر خنديديم كه آقا سيد حسين و قاضى بتعجب افتاده وارد اطاق شدند آخوند را ديدند و شناختند و اينطور معرفى كردند : كه اين شخص يكى از كلاشهاى معروف است و ابدا سواد ندارد و خود را مخصوصا به اين هيكل ساخته كه بيايد در دهات و گدائى كند و زكات و صدقات جمع نمايد . بارى هرچه ما بيشتر خنديديم آخوند بيشتر بگريه و ناله خود افزود و عجب‌تر آنكه تا موقع شام تغيير وضع نداد و همين قسم رو به قبله نماز ميخواند . لدى الورود ما چاى حاضر كردند و بعد از صرف چاى و قليان برخاستيم نماز خوانديم و مطالبه شام كرديم آقاى « حاجى ميرزا حسن » از شدت خستگى ابدا نتوانست شام بخورد و همانقسم كه لدى الورود افتاده بود تا صبح حركت نكرد . شام كدخدا بسيار بد و نامطبوع بود فقط چيزى كه در آن سفره قابل خوردن بود پنير و ماست او بود معلوم شد اين كدخدا خيلى نانجيب است با آنكه سفرى بكلات آمده و ما را دعوت نموده بود كه در مراجعت ميهمان او بشويم و در وقت صرف شام صريحا به او فحش داديم و از كنايه گذشته علانيه بد گفتيم ولى بخرجش نرفت . بارى مختصر شامى يعنى لقمه نان و پنيرى خورده خوابيديم ، صبح زود برخاسته چاى حاضر كردند يعنى از چائى ( چاى ) خودمان داديم دم كردند و با لقمه نان و پنيرى صرف كرديم و مهياى حركت شديم ؛ آخوند پدرسوخته از اواخر شب برخاسته و عمدا ما را بدخواب كرد و رو به قبله مهملات بهم ميبافد و بصداى بلند دعا ميخواند و تمام كلمات را مغلوطا ادا مينمود و انصافا امشب از هر جهت بر ما بد گذشت و شب اول آزاديرا بفال نيك نگرفتيم ، بيچاره حاجى ميرزا حسن كه ميگويد هرگز سوار