احمد مجد الاسلام كرمانى
426
سفرنامه كلات ( فارسى )
بعد از صرف نهار در موقعى كه عادتا همه روز ميخوابيديم من ميآيم منزل جنابعالى و تا دو سه ساعت ميتوانيم صحبت كنيم و طرف عصر براى رفتن « سربند » برميگرديم و اين مكالمات را در حالت حركت به طرف دار الحكومه مبادله ميشد ؛ رفيق محترم من با نهايت امتنان پذيرفته جلو سر در مرا وداع گفته و نشانى منزل خود را داد و رفت من هم وارد عمارت شدم و خيال ميكردم نهار حاضر است و بايد با حاكم مدتى معذرت از دير آمدن بخواهم . ولى به مجرد ورود باطاق چشمم بخان سرهنگ افتاد و حالت رفقا را هم مسرور ديدم ؛ بلكه طورى آنها را بشاش ديدم كه مجلس را از رسميت انداخته بودند و حاكم و رفقا و سرهنگ همه با سر برهنه آزادانه نشسته بودند ، از وضع اطاق به خوبى دانستم كه خبر مسرت اثرى بتازگى رسيده كه حضرات را اينطور بىخيال كرده و تا سلام كردم حاكم از جاى خود برخواست و يكتاپيراهن به طرف من دويده دست به گردن من افكند و گفت : ديدى كه عاقبت كار خودتانرا انجام داديد و حاجى ميرزا حسن هم با نهايت خوشروئى كه كمتر از او ديده بودم صدا كرد « البشارة البشارة » . من يقين كردم كه تلگراف مرخصى ما آمده است لهذا خواستم اظهار مناعتى كرده ضمنا نسبت بخان حاكم اظهار ارادتى شده باشد ؛ لهذا گفتم ؛ حبس ما آنقدر طولانى و پرزحمت نبوده كه از آزادى آنقدرها خوشحال باشيم ، بلكه چنين محبسى كه زندانبانش شخص كريم النفسى مثل سركار حاكم و هممحبسها مثل آقايان باشند هزار درجه از آزادى بهتر است « من آزادى نميخواهم كه با يوسف بزندانم » . آقا ميرزا آقا فهميد كه من اشتباه كردهام ديگر مجال نداده از جاى خود برخواسته به طرف من آمد و گفت : خيلى اشتباه كرده مقصود از آزادى عمومى است نه شخصى .