احمد مجد الاسلام كرمانى

328

سفرنامه كلات ( فارسى )

اين كار دخلى كردم و آن اينكه امير خان رفت بقلعه‌نو و يك بار بادنجان و خيار و كدوى خورش براى ما فرستاده ، چند روزى سورما راه بود ، روزها ميفرستاديم از اندرون روغن زيادى ميآوردند و بادنجان سرخ ميكرديم و خيلى هم خوب ميشد چرا كه بنده در كليه مطبوخات ايرانى خاصه بادنجان مهارتى كامل دارم و چون سالها در مدرسه به تنهائى زندگانى كرده‌ام همه قسم طبخى را بلد شده‌ام شبها هم از اندرون خورش بادنجان يا كدو براى ما ميآوردند . واقعه ديگر كه ذكرش خالى از نتيجه نيست آنكه يكروز صبح كه از خواب برخاستم در صحن باغ دوسه آدم تازه ديدم كه مالهاشانرا بدرختها بسته و خودشان در يك ايوان منزل كرده بودند وقتى كه ما بيدار شديم آنها مشغول نماز بودند ، از مشهدى محمد على آبدار پرسيديم اينها كيستند و كى آمده‌اند ؟ جواب داد : اينها مأمور هستند و از شهر آمده‌اند و شبانه بعد از آنكه شما خواب رفتيد وارد شدند مدتى در زدند و كسى در را روى آنها باز نميكرد تا من از صداى در زدن آنها بيدار شدم ، رفتم در قلعه را باز كردم و آنها را به داخل باغ آوردم و شبانه مختصر شامى براى آنها تهيه كرده‌ام و هنوز سركار خان حاكم خبر ندارند ، بنده بلافاصله نزد آنها رفتم كه از حال آنها و وقايع تهران و خراسان كسب اطلاعى نمايم رئيس آنها شرح حال و مأموريت خودشانرا اينطور تقرير كرد كه : « من يكى از نايبهاى شاهى هستم كه سپرده بحاجى امين السلطنه بوده‌ام و حاجى امين السلطنه مرا بحاجى ميرزا محمد خان ، مستوفى صندوقخانه سپرده و با او بخراسان آمده‌ام و حاجى خان چند آبادى معتبر از بلوك جولاهه را تيول حقوق خود كرده است كه حكومت آنجاها هم با خود او است و من مباشر آنجاها هستم اين اوقات ميانه مردم « سبح » با مردم « قلعه‌نو » در سر يك قطعه كوه نزاع و اختلاف