احمد مجد الاسلام كرمانى
321
سفرنامه كلات ( فارسى )
دو سه ورق كاغذ سفيد است كه براى نوشتن اين سفرنامه از او ميگيرم . بارى كدخدا هم بسلامتى و رضايت به مركز خودش معاودت نمود اما بهادر « مرگان » اصرار غريبى داشت در اينكه تفنگ « شاه رضا » را بگيرد و ميگفت قاعده اين است اسلحه مقتول متعلق بقاتل باشد ، اما حاكم سختى ميكرد و نميداد بنده باصرار زياد تفنگ را گرفته به او دادم و نوشتهاى به اين مضمون از او گرفتم كه هرگاه حضرت اشرف اجازه نفرمايند و تفنگ را مطالبه نمودند « بهادر مرگان » تفنگ را عينا پس بدهد و اگر اجازه فرمودند متعلق به خود او باشد ، او را هم راه انداختيم ، باقى اسلحه آنها را كه دو سه قبضه تفنگ « ورندل » و دو سه قبضه « رولور » و دو سه قطار فشنگ بود با اسباب جيب آنها را كه سى چهل اشرفى و قدرى پول سفيد بود ضبط دار الحكومه گرديد و بعد از دو سه روز جواب مراسله حاكم از حضرت اشرف رسيد كه مقرر فرموده بودند دو نفر اسرا را روانه خراسان نمايند . حاكم هم سه نفر سوار معين كرد كه آنها را به شهر برسانند و خيال داشتند آنها را پياده ببرند بنده در اينجا هم خيلى اصرار كردم تا حاكم را راضى كردم يك قاطر از براى آنها تهيه نموده آنها را دو پشته سوار قاطر كرده به شهر فرستادند و يك مرتبه هم آنها را استنطاق كرديم يكى از آنها درويش بود كه در صحراها گدائى ميكرده و گرفتار آنها شده و او را باستخدام قبول كرده بودند كه باصطلاح دزدها آتش بيار آنها بوده اما آن ديگرى از دزدهاى معروف بود كه قبل از آنكه ملحق به آنها بشود سالها دزدى ميكرده و دو سه مرتبه هم گرفتار محبس حكومت خراسان شده است و اين هر دو نفر مبتلا به عادت زشت شيرهكشى بودند و زياد هم ميكشيدند و آن يكى مجروح هم بود و گلوله بدست راستش خورده بود باصرار بنده همان روز ورود جراحباشى آمد و بازويش را شكاف و گلوله را بيرون آورد و زخمش را بخيه كرده و قرارى در باب شيره كشيدن آنها هم داديم كه همه روزه روزى يك قران باصرار از خان