احمد مجد الاسلام كرمانى

293

سفرنامه كلات ( فارسى )

در اين ضمن سرهنگ وارد شد و تلگراف را تقديم حاكم نمود حاكم مدتى مطالعه ميكرد و رنگش متغير شده و حرف نميزد ؛ بالاخره تلگراف را به من داد و گفت عاقبت حق بجانب شما شد ، و آن‌همه شيرينى و ميوه كه براى تشريفات قونسول حاضر نمودند نصيب ما شد و متدرجا آوردند و خورديم و در معنى بريش حاكم طماع خنديديم و مدتى حاكم بىخبر بود و از خنديدن ما در موقع صرف ميوه‌جات يا شيرينىها تعجب مينمود و چون آدم كج‌خيالى بود هزار قسم خيال ميكرد ، بالاخره بنده مطلب را به او حالى كرده و عذر هم خواستم كه غرض ما خدمت بدولت و ملت بوده نه عداوت با شما و آنقدر مسائل سياسى برايش گفتم كه بالاخره در ظاهر متقاعد شد ولى در باطن از ما كوك بود تا آنكه دو سه فقره مداخل بتوسط و راهنمائى من به او رسيد و آنوقت دانست كه من دشمنى با او نداشتم و بلكه هميشه مايل بودم دخلى به او عايد شود و نكته‌اش اين بود كه هر وقت حاكم دخلى ميكرد تا سه چهار روز خيلى بشاش و خوشحال بود و برعكس هر وقت دو سه روز ميگذشت و چيزى گيرش نمىآمد ترش‌روئى ميكرد و هزار قسم آيه يأس ميخواند و از بدبختى خودش سخن ميراند ، و لهذا من هم بدم نميآمد كه دخلى به حاكم برسد و ما هم دلال مظلمه باشيم تا اقلا از ترش‌روئى حاكم محفوظ بمانيم و در آن حال پرملال لا اقل از طرف حاكم و مستحفظ ديگر ملالى نديده باشيم و تفصيل مداخل‌هائيكه توسط بنده يعنى بواسطه فكر و تدبير بنده به او عايد شده است عما قريب ذكر خواهد شد و السلام .