احمد مجد الاسلام كرمانى
288
سفرنامه كلات ( فارسى )
و ده نفر از او فايده بردند و از صاحب كارخانه عوض ده تومان تصديق صد تومان خواستند او هم به خوبى ملتفت شد ، نداد تا آنكه ناچار شدند ده تومانرا بيست تومان به او دادند و آنهمه آهن شكسته زنگ زده بايران آوردند و چهار مقابل قيمت آنها را كرايه دادند و به بنده و مدير حبل المتين هم بشارت دادند كه بنويسم دولت ايران يا عين الدوله چه قدر اسلحه خريدارى نموده وارد كردهاند و قس على هذا . . . كه خدا گواه است خجالت ميكشم بنويسم و با آنكه امروز در اين گوشه محبس مانعى ندارم كه هرچه ميدانم و هرچه ديدهام بنويسم ، نه اعتماد السلطنه اينجاست ، نه سانسور اما وجدان خودم اجازه نميدهد كه زياده از اين پرده خودمانرا پاره كنم باشد كه يكوقتى كه از پرده بيرون بيايد كه قابل اصلاح هم باشد بارى اينكه از توپخانه آمديم قورخانه « سبحان ربى الاعلى و بحمده » بلى اصطبل توپخانه رونقى داشت و دو سه يابو پير و شل را آنجا بسته بودند و چون موقع افطارشان رسيده بود نزد هريك از آنها به قدر نيم من كاه خشك ريخته بودند ، بارى برحسب ابرام و اصرار سرهنگ ، ترك نشستيم و يك فنجان چائى خورديم و سوار شده بدار الحكومه وارد شديم . واقعا راست گفتهاند « از پس هر گريه آخر خندهايست و از پس هر خنده ناچار گريهايست » ما امروز خيلى خوش گذرانديم و حظى داشتيم ولى بواسطه ديدن اداره توپخانه چنان حال ما بهم خورد كه بىاختيار بگريه افتاديم خدايا اين چه اوضاعى است اگر اينجا توپ لازم دارند پس كو عراده و اسبابش ؟ اگر لازم ندارند پس مواجب دادن به يك دسته توپچى با يك سرهنگ يعنى چه ؟ و آنقدر دلشكسته شده بودم كه نميتوانستم خوددارى كنم همان شب يكورق كاغذ بلند بالا برداشته شرح توپخانه كلات را براى سپهدار امير توپخانه تحرير كردم و آن شب ديگر از غصه يا از كثرت خوراك عصر مجال صرف شام نيافتم و رفتم خوابيدم و ضمنا هر قدر خواستم خوددارى كنم كه بآقا ميرزا آقا حرفى بزنم خواب غلبه كرد و مانع از مشاوره شد