احمد مجد الاسلام كرمانى
269
سفرنامه كلات ( فارسى )
شاهرود را به من بدهند بعد شاهزاده رئيس اينطور خواهش كرد كه چنديرا در كلات براى سياحت بگذرانم منهم قبول كردم و و و بعد از رفتن او مقرر كرد يك بره براى او ببرند . راستى فراموش كردم بنويسم كه رسم كدخداهاى كلات اين بود كه هركدام بملاقات حاكم ميآمدند يك گوسفند به ترك خود بسته تقديم ميآوردند و آن گوسفند را در باغ رها ميكردند ، يك قانونى در كلات هست كه گوسفندها را ميدهند بمردم آنجا كه ببرند و بچرانند و در زمستان كه گوشت كمياب است پروار كرده تسليم نمايند و رسم اين است كه سه گوسفند مىبرند و دو تا در زمستان پس ميدهند و عجالتا در خود باغ علف زيادى بود و گوسفندها را كه تقديمى ميآوردند در باغ رها ميكردند و هر چهار روز يك مرتبه يكى را براى كارخانه حكومتى ذبح ميكردند و تقريبا سى چهل گوسفند در باغ مشغول چرا بودند ، بارى حاكم يك گوسفند براى رئيس تلگرافخانه فرستاد عصر همان روز هم ما هر سه نفر به خانه رئيس يعنى تلگرافخانه رفتيم و هركدام چندين صورت تلگراف نوشته بطهران و غيره مخابره كرديم از جمله بنده تلگرافى بناظم الاسلام كرده سلامتى خودم را اطلاع داده و از او خواستم كه اهل بيت مرا مطلع سازد تلگرافى ديگر باقتدار السلطنه پسر سپهدار كه از طرف پدرش وزير تلگراف رئيس كل مركز بود كردم و از او خواستم كه بيست تومان از حاجى غلامرضا تاجر كه طرف حساب من بود در طهران بگيرد و آن وجه را حواله تلگرافى بتلگرافخانه كلات نمايد تا من دريافت نمايم و تلگرافى هم به خود حاجى غلامرضا كردم كه بيست تومان تسليم اقتدار السلطنه نمايد و يقين داشتم فورا اين كار انجام ميگيرد و بيست تومان به من ميرسد كه در كلات بىپول نباشم و اگرچه چندان محتاج پول نبودم مخارج ما را حكومت كلات ميپرداخت ولى براى تهيه لباس محتاج بودم كه وجهى تهيه نمايم چرا كه لباس من يك قباى كتان سفيد بود با يك لباده آهارى و يك طاقه عبا كه