احمد مجد الاسلام كرمانى
مقدمه 25
سفرنامه كلات ( فارسى )
بود ز اين پيش مرا مزرعه بس مرغوب * چون به موقوفه اجدادى من بد منسوب پى تسخير وى آراسته ميدان حروب * بذل كردم برهش آنچه مرا بود اموال تا رسيدم بوصالش چو به بلژيك پروس * در برش تنك كشيدم چو يكى تازه عروس بس حسد برد به من چرخ دغلباز عبوس * تاخت ناگه بسرم قونسول ديوانه روس شد مبدل بشب هجر مرا روز وصال * هرچه گفتم بود اين كار خلاف قانون بلكه در عرف سياست ز نزاكت بيرون * حاكم سابق دزد بدانديش جبون هيچ نشنيد بناچار سرم زار و زبون * جگرم هست از اين غصه ز خون مالامال پس بناچار زدم جانب رى كوس رحيل * تا كه آگاه نمايم وزرا زين تفصيل كه شده روح ستقلال از اين وقعه عليل * بنمايند مگر رفع مرض را تعجيل ما نيفتيم بخارى به چه اضمحلال * شد ز بخت بد من دوره آشوب شروع هم ز مغرب خبر جنگ عمومى مسموع * هر زمان حادثهاى از طرفى كرد طلوع يافت ناگه خبر آمدن روس شيوع * كه كند تختگه شاه عجم را اشغال اين وقايع چه پديدار و گر مكتوم است * نيك دانم كه بر حضرت تو معلوم است شرح اين قصه پر غصه ز بس مشئوم است * ننويسم كه نگويند قلم مغموم است مطلب خويش نگارم بطريق اجمال * ملل شرق از راه بلندى خيال اوفتاده همه اندر طلب امر محال * گرچه بيچاره ضعيف است و پريشان احوال بتوهم بسپهرش علم استقلال * بتخيل بثريا زده خرگاه جلال ملل شرق ، بىبهره ز علم و عملند * پس عجب نيست كه بدبختترين مللند ليك از همت عالى و خيالات بلند * متصل منتظر حادثه محتملند بجز از بخت نخواهند حصول آمال