احمد مجد الاسلام كرمانى

229

سفرنامه كلات ( فارسى )

على اكبر خان برادرزاده حاكم هم خيلى با ما ميآويخت اما از بس بدفطرت و احمق بود معاشرت او براى ما بالاترين عذابها و سخت‌ترين شكنجه‌ها بود و ممكن نبود روزى بر ما بگذرد و از زخم زبان او جراحتى تازه برنداشته باشيم اگرچه من خيلى زود ملتفت حالت او شدم و صحبت داشتن با او را ترك كردم ولى حاجى ميرزا حسن را ول نميكرد و متصل با او مباحثه ميكرد و گاهى بمسائل شرعيه بر ميخوردند و حاجى ميرزا حسن را تكفير ميكرد اما با جناب آقا ميرزا آقا خصوصيت ميكرد و جهتش اين بود كه آقا ميرزا آقا از رشته تجارت با او حرف ميزد و از مال التجاره ايران تمجيدها ميكرد و براى او نقشه ميكشيد كه اگر فلان جنس را از خراسان باسلامبول بياورند در آنجا بفلان قيمت فروش ميرود و فلان قدر ليره در عوضش برميگردد آن بيچاره طماع هم باور ميكرد و بالاخره با آقا ميرزا آقا خيلى خصوصيت ميكرد و اميدوار بود كه به زودى آقا ميرزا آقا برود اسلامبول و او در مشهد بماند با يكديگر شركت نموده تجارت عمده باهم بكنند ، محمد عليخان پسر حاكم كارش منحصر به اين بود كه هر روز مقدارى باروت و چهارپاره از ذخيره دولتى كه در بالاخانه اطاق ما بود برميداشت و در وسط باغ يا اطراف رودخانه شكار گنجشك و بلدرچين مينمود و ضمنا مشق تيراندازى ميكرد . سيد حسين و ملا ابراهيم سينه كارچاق‌كن حاكم بودند و اينطرف و آنطرف ميرفتند و براى حاكم مداخل پيدا ميكردند . عصرهاى پنجشنبه هم مجلس روضه‌خوانى در دار الحكومه تشكيل ميشد و همين دو سه نفر سيد و آخوند ميآمدند و روضه ميخواندند يكى دو مرتبه هم بنده را باصرار واداشتند كه به منبر رفته موعظه كنم و روضه بخوانم اين بود كليات اعمال ما در كلات كه محتاج بنگارش جزئيات آن بواسطه تكرار نخواهم شد . اما حوادث واقعه و اخبار متفرقه كه در ايام توقيف ما در كلات پيش آمد