احمد مجد الاسلام كرمانى
221
سفرنامه كلات ( فارسى )
بما نشان داد ، بعد ما را برد به بالاى بام سربازخانه و بعضى كلمات ادا ميكرد كه حاصلش اين بود كه منتهى محل گردش و سير ما را بما نشان ميداد بعد از آن از بام پائين آمديم يك قطعه نمد آبدارى در وسط خيابان پهن كردند در آنجا نماز خوانديم دو نفر از اهل عمامه كلات يكى آخوند و ديگرى سيد بر ما وارد شدند حاكم آنها را معرفى كرد ، يكى آقا سيد حسين روضهخوان و ديگرى قاضى كلات بود اين قاضى در داخل كلات در همان « كبود گنبد » ساكن است روضه هم ميخواند ، عقد و نكاح و نوشتن قبالجات و اسناد شرعى راجع به اوست ، سوادى ندارد ولى بد آدمى نيست ، پدرش هم سالها قاضى كلات بوده در نزد حكومت احترامى دارد . سنش سى و پنج الى سى و هفت است ، يك نفر آخوند ديگر هم آنجا پيدا شد كه او را هم قاضى ميگويند اسمش ملا ابراهيم و ساكن « سينه » است سينه يكى از دهات و آباديهاى داخل كلات است تا « كبود گنبد » سه فرسخ مسافت دارد ، سنش ميانه پنجاه و پنج و شصت ، قدى كوتاه و ريش بلند دارد و از اجزاء حكومت است و براى حكومت كار مىكند و پشت هم مياندازد گاهى بمأموريت ميرود و الزامات حكومت را او مينويسد و در عالم خودش آدم زرنگى است ، يك نفر نظامى هم آمد آنجا نشست و با ما تعارف كرد . حكومت از او معرفى نمود كه سلطان سربازهاى ساخلو كلات است ، اين سربازها از فوج قزوين هستند و تمام آنچه مأمور كلات هستند يكصد نفر كه در آن حدود متفرق هستند و چند نفرشانرا در « دربند ارغوانشاه » ديديم چند نفر ديگرشان را هم همين جا در خدمت حاكم ديديم چاتمه هم زده بودند چند نفر هم در « دربند تفته » مأموريت دارند ، دو سه نفر هم در « دربند ينجه » و چند نفر در « خاكستر » مستخدم اداره پست و گمرك هستند ، ما بقى هم در دهات ديگر دروگرى و فعلگى ميكنند ؛ سلطان آنها آدم خوبى است و بما خيلى اظهار محبت كرد و دلدارى داد ، شخص ديگر پيدا شد با سيماى گشاده و حالت بشاشت ، هنوز