احمد مجد الاسلام كرمانى

215

سفرنامه كلات ( فارسى )

اين بنده تقريبا دو ثلث خاك ايران را گردش كرده‌ام و رودخانه زاينده‌رود را ديده‌ام و به بالاى كوههاى فريدن و چهار محال كه مصب رودخانه زاينده‌رود است رفته‌ام مختصرا آب خوشگوار بسيار ديده‌ام اما به اين خوبى نديده‌ام ، آنقدر سرد كه گويا ده روز در يخ پرورش داشته و آنقدر زلال كه يك‌يك ريگهايش شمرده ميشد ، سر اين چشمه پياده شديم و تا ميتوانستيم آب خورديم و بسر و صورت خودمان زديم و خيلى افسوس خورديم از قضيه‌اى كه مفصلا در فصول آتيه نگاشته خواهد شد و آن چشمه مثل باقى چشمه‌ها ملحق برودخانه مىشود ، همان رودخانه‌اى كه بداخله كلات از طرف « دربند ارغوانشاه » وارد مىگردد و از چشمه معهود با كمال بى ميلى وداع نموده به طرف دربند روانه شديم از قلعه تا كلات همه‌جا زراعتهاى ديمى بسيار مفصل ديديم بلكه در عرض اين شش فرسخ هيچ تلى نبود كه زير زراعت گندم جو و ساير حبوبات نباشد گاوهائيكه در آنجاها به چرا مشغول بودند ، خيلى درشت و چاق و قوى هيكل تقريبا همان جنس گاوهاى سيستانى هستند ، نزديك بدربند كه رسيديم بيشه‌اى پيدا شد مشتمل بر اشجار بيد و چنار و انگور ، خيلى جاى فرح‌انگيزى بود ، حسن خان گفت : در سال گذشته كه با دربان‌باشى باينجا رسيديم دربان‌باشى ميل كرد كه اينجا بنشيند و چائى بخورد و وافورى بكشد از من خواهش كرد كه يكساعت اجازه پياده شدن به او بدهم ، من گفتم پنج تومان قيمت يكساعت است و او هم قبول كرد و داد و پياده شد و آبدارى همراه داشت و چاى و قليان و ترياك برايش حاضر كردند و قاليچه انداختند و در زير اين درختها به قدر يكساعت استراحت كرد بنده به شوخى به او گفتم فرق ما بين ما و دربان‌باشى همين است كه او پنج تومان داد و پياده شد و چائى خورد ولى ما تا پنج تومان نگيريم پياده نميشويم و راستى اگر ما هم آبدارى داشتيم ، پياده مىشديم و نهارى ميخورديم چرا كه اول ظهر به آنجا رسيديم و خيلى هم گرسنه بوديم مختصرا از آنجا هم گذشتيم و داخل در