احمد مجد الاسلام كرمانى

207

سفرنامه كلات ( فارسى )

با كمال ميل صرف نمودند مخصوصا كاسه سيرماست را با آنها مخلوط كردند و با اشتهاى تمام خوردند ، ما هم چند لقمه خورديم و از قدح دوغ هم چندين قاشق خورديم و مشغول برچيدن سفره شدند كه بناگاه از طرف كلات سه نفر سوار نمودار شدند كه به طرف چادرها مىآمدند ، انظار همه به طرف آن سوارها جذب و جلب شد تا آنكه رسيدند و دم چادر پياده شدند ، دو نفر از آنها بچادر وارد شدند و بدون مقدمه متوجه محمد رضا خان شدند و با نهايت تعجب گفتند : چرا حركت كرده‌اى ؟ ما بسراغ تو مىآمديم ، محمد رضا خان مثل آدم جن‌زده مبهوت شد و ندانست چه جواب بدهد و نظرى از روى التماس بحسن خان كرد ، او فورا جواب داد كه خان نايب اولا آدم بآدم ميرسد ، شما اول بنشينيد و خستگى راه را بياندازيد و چپقى بكشيد تا تكليف معلوم شود . جواب داد : مخلص سركار عالى هستم ، اما اين جاكش را بايد برداشته ب [ خور ] ببريم و به طرف محمد رضا خان حمله كرد و شلاقى كه در دست داشت بلند كرد كه بسر خان بزند ، بنده طاقت نياوردم و با نهايت تغير برخواسته دست او را گرفتم ، او هم ناچار شد كظم غيظ نموده و نشست ، بعد از نشستن رفيق او چپقى چاق كرد و به دستش داد گرفت و مشغول كشيدن شد ، كربلائى ملا على خان هم گفت : نهار مجدد آوردند و از همان پتيرمسكه ساخته و در جلو آنها سفره انداختند خان نايب كه نظر خان شاهسون باشد ابدا اعتنا نكرد و هرچه صاحب‌خانه و شاهسونها اصرار كردند بخرج او نرفت و مثل برج زهرمار نشست اما رفيقى كه نايب فراشخانه پسر آصف الدوله ، و از فراشهاى اهلى خراسان بود با نوكرشان نشستند و با نهايت حرص و بىادبى خوردند و در ضمن كه آنها مشغول خوردن بودند ما به نظر خان متوجه و مشغول صحبت شديم و پرسيديم اولا بفرمائيد مأموريت شما از كيست ؟ و حكم شما از كجاست ؟ با نهايت بىاعتنائى دست برد در بغل خود و رقمى از آصف الدوله اظهار داشت رقم را خوانديم ، مضمونش اين بود كه در خصوص دخترى كه در « خور »