احمد مجد الاسلام كرمانى

167

سفرنامه كلات ( فارسى )

حضرت اشرف عرض كرديم دلتنگ شده و ميخواهد از ما انتقام بكشد و وضع مهربانى خود را به كلى تغيير داده و براى شام خوردن هم حاضر نشد و نزد ما نيامد و بايد دانست كه ما در حضور حضرت اشرف شكايتى از مدير محبس نكرديم ، بلكه شكايت ما على الظاهر از خان‌باشى و در باطن از خود حضرت اشرف بوده كه چرا ما را در چنين محلى منزل داده است ولى قدرى هم بخان‌باشى برخورد و اسباب دلتنگى ايشان شد و اين خان نايب خيلى نزد خان‌باشى عزيز و محترم است بواسطه آنكه خواهرش عيال سوكلىباشى است و بتازگى پسرى هم از او دارد و باصطلاح عوام « جاميخش محكم است » و بجاى ميخكه . . . . همشيره باشد مينازد و محبس كه بزرگترين راه دخل فراشباشىگرى است به او مرحمت شده است ، بارى بناى اجزاى محبس بر اذيت ما قرار گرفت ، رفقاى ساده‌لوح ما هم بوعده‌هاى حضرت اشرف مطمئن شده بناى سخت گفتن را با مدير و نايب محبس كه صفر على نام داشت و جوانى تندخو و بد خلق با چهره زرد رنگ و سر كچل و قد كوتاه و فضول و موذى و بىرحم بود گذاشتند و شرح حال اين صفر على را نايب روز اول حكايت كرد و اجمالش اينكه اين جوان دزد و راهزن بوده و در محبس در زير زنجير گران و از طرف حضرت اشرف محكوم بقتل ، ولى چون من بقساوت قلب او اطمينانى بهم رسانيدم و وجود او را براى مديرى اين محبس لازم شمردم لهذا محرمانه او را آزاد نموده و كشتن او را به حضرت اشرف راپورت دادم و او را به كار واداشتم و واقعا كه خيلى خوب از عهده بيرون ميآمد در داغ كردن و چوب زدن و تنگ قجر كردن و ساير مهملات كه لازمه محبس است خوب مسلط است و بدون هيچ ملاحظه هر قسم شكنجه كه بخواهيم انجام ميدهد و از ديوار بضرب شكنجه پول در ميآورد مختصرا بقدرى از صفر على تمجيد كرد و شقاوت او را براى ما مرعى داشت كه هر وقت او را ميديديم بىاختيار حالمان بهم مىخورد و تنفرى فوق العاده از او داشتيم او هم از اول امر بما بطور بىاعتنائى