احمد مجد الاسلام كرمانى
151
سفرنامه كلات ( فارسى )
مؤيد الدوله كه رسيديم يك نفر پليس ملتفت شد و يكى از آن اوراق را كه انداخته بودم برداشت و از عقب من دويد كه مرا گرفتار نمايد ، من عجله كردم و تند رفتم پليس هم بعجله مرا تعاقب نمود تا رسيديم ببازار زرگرى پشت در تيمچه ايستادم پليس رسيد و پرسيد چه ميكردى ؟ من مهيا شدم كه اولا قدرى موعظهاش كنم اگر اثر كرد هيچ و الا با چاقوى بزرگى كه همراه داشتم شكمش را پاره نموده همانجا بياندازم و بروم و شروع كردم بموعظه كردن و اول از او پرسيدم كه تو چه دين دارى ؟ با كمال تعجب جواب داد : مسلمانم . گفتم : بسيار خوب تفصيل مسافرت آقايان را به حضرت عبد العظيم دانستى كه براى چه بود ؟ گفت بلى دانستم گفتم مراجعت آنها را مسبوق شدى كه چند دستخط به آنها دادند و آنها را اطمينان دادند و به شهر آوردند گفت بلى از تمام مطالب با خبرم گفتم خبر دارى كه عين الدوله مانع از اجراى آن دستخطها شده است ؟ و نميگذارد عدالتخانه باز شود گفت بلى . گفتم حالا ماها از طرف آقايان مأموريم كه اين اوراق را بنويسيم و ميان مردم بياندازيم تا آنكه مردم بغيرت بيايند و نگذارند اينهمه ظلم به آنها بشود ، پليس ورقه را برد جلو چراغى كه مختصر روشنائى داشت و خواند و برگشت و به من گفت منهم با شما همراهى مىكنم هرچه داريد بدهيد من پشت در خانهها و دكانها ميريزم ، منهم مقدارى كه همراه داشتم به او دادم و دعاى خيرش كردم و اسمش را پرسيدم و روانه شدم و به او وعده احسان دادم و همان روز پسر جناب حاج ميرزا حبيب مجد الاسلام خراسانى كه يكى از اعضاء اداره بود نشانى دادم و مأمور كردم رفتند و پليس را پيدا كرده آوردند و هفته يك تومان برايش مقررى قرار داديم و هر شب محرمانه ميآمد و شبنامهها را ميگرفت و ميبرد و توزيع مينمود از اين قبيل حكايات بسيار گفت و در مورد آقا ميرزا آقا ميگفت چون شما در امر كتابخانه مليه نسبت بوزير علوم توهين كرديد احتمال دارد وزير علوم بشما زده باشد اما خود