احمد مجد الاسلام كرمانى

143

سفرنامه كلات ( فارسى )

چركين بدنهاى كثيف چشمها بگودى رفته ، عفونت هواى محبس ، تنگى فضا و بلندى ديوارها ، يك مرتبه مشاهده اين وضع بنده را بيهوش نمود تا مدتى و مبهوت افتاده و چيزى كه مرا به هوش آورد صداى زنجير بود كه بعد از انقضاء مدت استراحت زنجيربان به گردن اين بيچاره‌ها ميگذاشت و صداى اين زنجير سنگين بدن مرا بلرزه آورده بود و بقدرى آن زنجير سنگين بود كه اين بيچاره‌ها محبوسين هركدام چوبى دوشاخ داشتند و سنگينى زنجير را روى آن چوب ميگذاشتند و الا گردنهاى آنها را پائين ميكشيد ، بارى اگر در آنوقت آلت قتاله همراه داشتم يقينا جان خود را از اين مهلكه كه مثل او را در دوره عمرم نديده بودم فارغ ميكردم و هنوز در فكر كار خودمان بوديم و انتظار زنجير را ميكشيديم كه يك مرتبه ديدم همهمه شد و شخصى وارد محبس شد ، زندان‌بان و خان نايب كه مدير محبس باشد و قراول و دو نفر محبوس بىزنجير كه در اطاق كوچكى منزل داشتند همگى برخواسته براى احترام ايستاده تعظيم و تكريم از شخص وارد به عمل آوردند ، من اول گمان كردم خود حضرت اشرف است كه بديدن مهمانان نورسيده خود آمده است ولى به زودى اين اشتباه رفع شد چرا كه ديديم مديركل پيش ما آمد و بصداى بلند فرياد زد سركار خان‌باشى تشريف آورده‌اند و فورا دويدند و از بالاخانه مدير گليمى آوردند و فرش ايوان قرار دادند و سركارباشى با نهايت جبروت و جلال آمد و روى آن گليم نشست و ما را احضار فرمود . رفقا رفتند و با نهايت ادب دو طرف سركارباشى نشسته اما بنده بقدرى حالم پريشان بود كه قدرت حركت از جاى خود نداشتم ، بارى خان‌باشى با كمال تكبر و مناعت شروع بصحبت فرمود و اولين فرمايش ايشان اين بود : شماها كيستيد گناهتان چيست ؟ و براى چه شما را بخراسان فرستاده‌اند ؟ و در خراسان كسى را داريد يا خير ؟ رفيق محترم ما جواب داد : آقا ، اسم ايشان جناب آقاى مجد الاسلام كرمانى از اجله و بزرگان و دانشمندان و علماى ايران ساكن طهران و مدير روزنامه