احمد مجد الاسلام كرمانى

140

سفرنامه كلات ( فارسى )

و مؤثر بزنم تا خاطرش متوجه ما گردد و از ما شفاعت كند و ضمنا ملتفت شدم كه جوراب ندارم و بىجوراب بحضور بزرگان رفتن در بلاد ايران خلاف ادب و انسانيت است ، از يكى فراشها پرسيدم جوراب اينجاها پيدا نميشود جواب داد بلى پول بدهيد الان حاضر مينمايم فهميدم يارو ميخواهد پول مرا بخورد و الا به اين زودى چگونه جوراب براى من پيدا مىكند لهذا از خيال جوراب منصرف شدم و به راه افتاديم و عوض آنكه ما را به طرف در اطاق حكومتى كه ظهر رفته بوديم ببرند ، بسمتى ديگر بردند ولى چون جغرافياى ارك را درست نميدانستيم خيال ميكرديم شايد از آنطرف هم از عمارات حكومتى باشد به همين خيال ميرفتيم تا رسيديم بدالان وسيع طولانى كه در آنجا دو در بزرگ بود يكى را كه بسته بود فراشها كوبيدند از داخل كسى جواب داد و مشغول بباز كردن در شد و چون باز كردن در زياده از حد متعارف طول كشيد قدرى دقت كرديم صداى قفل را شنيديم و معلوم شد در از داخل مقفل است ، اينجا خيلى تعجب و وحشت كرديم كه چرا در خانه حكومت را قفل كرده‌اند هنوز در ترديد بوديم كه در گشاده شد و ما را امر بدخول كردند فراشها همه بر - گشتند گويا ميل نداشتند آن منظره هولناك را مشاهده نمايند و فقط ما سه نفر داخل شديم و فورا در را از داخل قفل كردند و وارد صحن شديم ، خدا قسمت نكند احدى چنين حالتى را كه ما ديديم در تمام عمرش ببيند ، حالت ما از ديدن منزل تازه و رفقاى تازه باندازه‌اى پريشان شد كه نتوانستيم روى پاى خود بايستيم حالا نميتوانم حالات رفقا را درست بنويسم چه متوجه آنها نبودم ، اما حالت خودم اين است كه عرض مينمايم : اولا دورانى در سرم پيدا شده ، چشمم را سياهى گرفته زانوهايم تاب خورده و نتوانستم خوددارى نمايم ، لهذا بر زمين نشسته و قريب يكساعت به اين حالت بودم و جواب رفقا را نميتوانستم بدهم و حضرات هم از شدت پريشانى به حال خودشان نميپرداختند تا چه رسد به حال من يكوقتى حادثهء فوق العاده بحالم