احمد مجد الاسلام كرمانى
127
سفرنامه كلات ( فارسى )
فراهم كردن شام كرد و نان و پنير آوردند شخصى به لباس تجارت در قهوهخانه آمد و حالت ما را ديد و مسئله را فهميد و خيلى بر حال ما رقت كرد و آدمى فرستاد از بقال آنجا يك شيشه شربت ريواس براى ما آورد و تبرعا بما داد و خيلى اظهار محبت نمود و محرمانه به من ميگفت من حاضرم اگر ميل داريد شما را از دست اينها مستخلص نمايم ، چونكه اينجا سادات بسيارند و مىشود آنها را وادار كرد كه بيايند و شما را از دست اينها خلاص نمايند اما من نپذيرفتم و از اسم و رسمش سؤال كردم گفت من صرافم ، در پائين خيابان دكان صرافى دارم و عمويم تاجر است و اصلا يزدى هستيم و اينجا اجاره كارى داريم و آمدهام اينجا گندم و جو و ترياك به شهر حمل نمايم ، بارى از وضع صحبت داشتن او با من سرهنگ به خيال افتاد و عجله كرد در آوردن اسب ، آوردند و بستند و به راه افتاديم از قدمگاه تا فخر داود تقريبا پنج فرسخ است و خيلى راه سختى دارد و اغلب راهش سنگستان است و مال به زحمت عبور مينمايد هر قسم بود طى كرديم چهار ساعت از شب گذشته رسيديم بفخر داود ، در آنجا گفتند مال حاضر نيست و بايد تا صبح اينجا بخوابيد سرهنگ رفت در آبادى آنجا كه چند خانهوار جمعيت منزل دارند و شخصى را كه قرهسوران راه است ملاقات نموده و آن شخص بملاحظه اينكه ماها مردمان محترم پرپولى هستيم آمد و ما را به خانه خودش برد در اطاقى مفروش با قالى و قاليچه و رختخوابهاى متعدده ما را منزل داد و چائى حاضر كرد قليان آورد خيلى پذيرائى نمود حاجى ميرزا حسن را در اطاقى ديگر برده بود و او هم لدى الورود خوابيده سرهنگ هم از شدت خستگى خوابش برد سوارها هم بعضى در گارى و بعضى در همين اطاق بخواب رفتند و همه از هوش رفتند و اسراى خود را فراموش كردند و احدى غير از من و آقا ميرزا آقا بيدار نماند قرهسوران صاحب منزل هم اسبش را سوار شد و عقب دزدهائيكه خبر آورده بودند در آن نزديكى يكدسته دزد زوار را لخت كردهاند و سه چهار رأس الاغ از آنها