احمد مجد الاسلام كرمانى
108
سفرنامه كلات ( فارسى )
ميشويم . در اين ضمن آن شخص معمم اظهار محبت بما كرد و اصرار رفتن منزل و خوردن چاى كرد ما هم با نهايت رغبت به طرف او روانه شديم يك نفر از سوارها كه حاجى آقا بيگ نام داشت از عقب بما اشاره برگشتن نمود ما هم اطاعت كرده برگشتيم پسر شيخ كه جوانى بىتجربه بود از اين حركت متغير و متعجب شد و از ما سؤال كرد يعنى چه ؟ چرا برميگرديد ؟ و به چه دليل از حرف اين مرد كه اطاعت مينمائيد ؟ بنده محض اينكه به او بفهمانم مطلب از چه قرار است به عربى جواب دادم « نحن قوم محبوسون نحن قوم محصورون » هنوز حرف من تمام نشده بود كه حاجى آقا بيگ به او گفت كه اينها به عربى فحش بما ميدهند سرهنگ هم متغير شد و حكم كرد ما را از باغ خارج نمايند و در وسط خيابان در آفتاب بنشانند . اين حكم فورا اجرا شد و ما را در وسط آفتاب نشانيدند حاجى ميرزا حسن از ما دو نفر زرنگتر بود و تقريبا تقصيرى هم نداشت لهذا رفت در پناه كجاوه نشست بنده و آقا ميرزا آقا در وسط خيابان پرپهن و كثافت با آن تابش آفتاب نشستيم و هيچ نميتوانم اين حالت را تشريح نمايم كه چه گذشت ، همينقدر بقول درويشها دعا ميكنم كه خداوند گريبان كسى را بدست ظالم نياندازد . بارى قريب يكساعت تمام در آفتاب سوزنده نشسته بوديم پسر شيخ از جلو ميگذشت و اعتنائى نمىكرد عاقبت من به او التماس كردم كه برو بنزد سرهنگ و حالى كن كه ما فحش نداديم . بلكه مقصود ما فهمانيدن تو بود از اينكه ما محكوم حكم ديگران هستيم و اختيارى از خودمان نداريم اين طفلك هم از بدفطرتى يا از جهالت رفت دم قهوهخانه و بسرهنگ گفت : و اللّه باللّه اينها فحش ندادند و اين عبارت كه خواندند عبارتى است كه حضرت سيد سجاد در بازار شام ميخواند اثر اين كلمه بر تركهائى كه سپرده به امير بهادر هستند و مثل اربابشان خود را حسين الهى ميدانند و روز عاشورا شاه حسين و شاه حسين ميگويند و قداره بسر ميزنند معلوم است تا چه درجه است كه آنها را بشمر و سنان ابن انس و خولى تشبيه