كروسينسكى ( مترجم : عبد الرزاق دنبلى " مفتون " )
43
سفرنانه كروسينسكى ( فارسى )
همداستان بودند ، گرفته به قتل رسانيد و فريضه جهاد را موافق آيات قرآنى به جماعت افاغنه خواندن گرفت . بعد از آن ( 67 ) گفت عمّ مير عبد اللّه به قوم خود خيانت كرد . چند روز ما راحت داشتيم . مىخواست باز ما را به دست روافض دهد . مكتوب او را كه به شاه نوشته بود به افاغنه خواند . افاغنه او را دوست مىداشتند . او را به جاى پدر نشانيدند و او به فكر نظام لشگر افتاد . افغان حصارى را كه شيعه بودند ، برانداخت و تابع افغان * سنى كرد . احوال صفى خان و فرزندش خالد خان اعيان لشگر شاه صفى قلى خان را به سردارى قندهار مناسب ديدند . او مدتى حكومت اصفهان كرده بود و از رجال و دولت و كار آزموده و دانا بود و در آستانه شاهى امناى دولت دو فرقه شده بودند و به سبب اختلاف ايشان صفى قلى خان معزول شده ، گوشه نشين بود . اين دفعه تكليف سردارى به او كردند . ابا نمود . شاه براى او خلعت و تاج مرصع فرستاد و رقم سردارى به روى آنها گذاشته ، باز از قبول آنها اجتناب كرد و گفت ( 68 ) سرداران پيشين از عمدهء اين كار برنيامدند . از اين جهة بود كه در كار خود * اختيار و اقتدار نداشتند . كسى به سردار ناظر تعيين نكرده و سپاه بايد از سردار خوف و بيم داشته باشند تا جنگ كنند . مادام كه سردار فيما بين خوف و رجا است ، از او كارسازى نخواهد شد و بدتر از همه در آستان شاه نفاق در ميان اعضاى دولت هست . انتقام از دشمنى * صورت نبندد و در اين صورت فتح و شكست سردار يكسان است و من از عهدهء اين خدمت برنخواهم آمد . باز قرعهء مشورت انداختند . باز صفى قلى خان را اسباب كار دانستند . او باز راضى نشد . حيله به كار آوردند . او پسرى داشت ، در سن هفده سالگى مقبول و متناسب الاعضاء . از جانب شاه خلعت و تاج مرصع و منشور سردارى دادند . آن جوان در قبول كردن آن مسارعت كرده ، به پاى پدر افتاد و به هزار رجاء و الحاح پدر را راضى ( 69 ) ساخت و او از بسيارى محبتى كه به پسر داشت ، مهمّ سردارى را خود قبول نمود و با شاهزاده هزار سپاه قزلباش و پسر هفده ساله بيرون آمده ، راه قندهار پيش گرفته . افغان حصارى خبر ورود قزلباش را به محمود رسانيده ، محمود توقف نكرده . بامداد لشگر تعيين كرد و صفى قلىخان مانند روح از * ابدان ، ( از ) پسر خود جدا نمىشد . در آن روز آن جوان كبك