فرهاد ميرزا

78

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى )

گفتم : « ماء و لا كصدا ، مرعى و لا كسعدان . » چون به فرانسه تكلم مىكرد من چيزى نمىدانستم . كتابى به دست كامل پاشا داد ، صفحه‌اى از آن باز كرد و روبروى خود نگاه داشت و گفت : « صفحهء صد و نود و چهار است . » آن صفحه را خواند و به دست يكى از مادام‌ها داد . آن‌جا هم همين‌طور خواند . معلوم است كه تمام اوراق كتاب در نظر اوست و علامتى در اوراق دارد . تا آن شخص باز مىكند مىداند كدام صفحه است ، مىخواند . قهوه پختن او كه از قهوه‌جوش ، قهوهء شيرين گرمى درآورد كه همان خانم‌ها خوردند . خيلى چابك دست و غرابت داشت . صندوقى آورد بزرگ كه از اطراف چند سوراخ مدور داشت . در حضور همه نشان داد و بعد او را با طناب پيچيد ، بعد كاغذ آورد سر طناب‌ها را مهر كرد و لاك زد و در صندوق را بست و آچار را به دست يكى از اهل مجلس داد . بعد پرده‌اى روبروى مردم كشيد و صندوق را پشت پرده برد . دو سه دقيقه گذشت پرده را برداشت . خود كازنوو در ميان صندوق بود كه انگشت‌هاى خود را از آن سوراخ‌ها درآورده و از آن ميان حرف مىزد كه خانم‌ها كف زدند و تحسين كردند . بعد در صندوق را باز كرده او را بيرون آوردند . چند نفر فرنگى هم به تماشا آمده صندوق را دست زدند و به چوب‌هاى صندوق نگاه مىكردند كه رخنه داشته باشد ، خيلى استغراب و استعجاب داشتند . ناظم افندى آمد ، چون فارسى مىدانست پرسيد : « فلانى به‌نظر سركار چه‌طور آمد ؟ » گفتم : « اين كار او از همه سهل‌تر است . يا اين‌كه در صندوق را قفل كرد و آچار را به ديگرى داد كه در نظر مردم در بسته شدن صندوق شبهه نباشد ، صندوق دو مفتاح دارد يكى نزد آن شخص و يكى نزد خودش . و اين‌كه لاك و مهر زد شما كه نزده‌ايد ، من كه نزده‌ام كه باز كردن او مشكل باشد و بستن ريسمان هم خودش مثل دستمال گردن طورى مىبندد كه به يك حركت باز مىشود . اين‌كه پشت پرده بود ما نمىديديم . باز كرد ، در ميان صندوق نشست و شاگرد او باز سر صندوق را بست . يا آن‌كه يك تخته از تخت‌هاى صندوق فلزى دارد كه مىتوان بست و باز كرد كه از آن‌جا داخل شده و طناب را بالاى صندوق كشيده و بسته . هرچه هست خيلى چابك‌دست است . » كاغذى آورد ، من با مداد نوشتم « خوب » و عدد 15 فرنگى . مدحت پاشا [ هم ] چيزى نوشت . سفير كبير روس [ هم ] نوشت و دو نفر ديگر نيز نوشتند . او را گرفت ، به دست يك نفر داد سوزاند . بعد رفت بر سر جعبه خودش ، پاكتى آورد . در ميان هفت پاكت ، همان خط را درآورد و نشان داد . بديهى است كه بعد از سوزاندن ، اعادهء معدوم نخواهد شد . تردستى و چابك‌دستى آن بود كه [ يا ] او را در ميان پاكت‌ها گذاشت و يا پاكت‌ها را به عرض قيچى كرده در ميان هم گذاشته بود . او از دور سر پاكت‌ها را پاره مىكرد و از ميان پاكت هفتم درآورد . خاقانى خوب گفته : « مائيم نظارگان غمناك * زين حقهء سبز و مهرهء خاك اين حقّه و مهره تا به‌جايند * سر كيسهء عمر مىگشايند »