عليرضا عضد الملك

81

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى )

شصت مرد كارى از آنها بيرون مىآيد . جمعى بر سر راه آمده به رسم ايليت دوغ آوردند . دو قطعه باغ درميان جنوب و مغرب رباط احداث كرده‌اند . از هر جهت حال منزلى منقح و كافى است كه در هر فصل پانصد نفر زوار را مىتوانند كفايت نمايند . از آن‌جا تا سر گردنهء طاق يك فرسنگ است . و راه گردنه بدين طريق است كه در سر گردنه زمينى است مسطح ؛ از آن‌جا به قدر دوهزار قدم متجاوز از بغل كوه روبه مغرب مىرود و از آن‌جا جاده به شكل كمان برمىگردد و رو به شمال سرازير مىرود . بعد از دو هزار قدم متجاوز طاق كرّ است و آن طاقى است از سنگ ؛ قطر ديوارش از طرفين دو ذرع و نيم مىشود و سنگ‌هاش طولا دو ذرع و از عرض و قطر دوازده و يك ذرع است كه بر روى هم نصب كرده‌اند . طاقش را هم با سنگ‌هايى به همين وصف ضربى زده‌اند . دهنهء ايوانش سه ذرع و نيم و ارتفاعش چهار ذرع است . از آن‌جا باز جاده مىپيچد و رو به جنوب مىرود و آن راه را از طرف دره با سنگ‌ريزه و گچ حايل و سد بسته‌اند كه عابرين از افتادن مصون باشند . به مرور دهور گچ هم حالت سنگ به هم رسانيده [ است ] . از طاق الى پايين طاق كه جزئى آبادى دارد تخمينا نيم فرسنگ مىشود . رودخانه كه از وسط دره ، از جلگه كرند مىآيد از رباط ميان طاق به فاصلهء ربع فرسنگ به تنگهء سختى مىافتد و محاذى طاق كرّ از كوه به زير مىريزد و جارى مىشود . و الى يك فرسنگ اطراف رودخانه بيدستان است . در زير طاق كنار همان رودخانه منزل كرديم . درخت‌هاى بيد تازه سبز و خرم بود و آن اراضى از كشتزار و صحرا همه‌جا خضارت داشت و جايى باصفا بود و آب آن رودخانه را از زير طاق الى جلگهء حلوال در دو طرف زراعت مىكنند و آخر به رودخانهء حلوال منتهى مىشود . از كرند الى زير طاق ، چه در جلگه و چه در دره ، همه‌جا ايلات گوران و سنجابى و غيره در بن و سينهء كوهسار چادر زده و مرتع دارند . در ميان دره همه‌جا به فاصلهء هزار قدم و دوهزار قدم ده خانوار و بيست خانوار چادر زده‌اند . آن روز ايل سنجابى از قشلاق به ييلاق مىآمدند و از آن دره عبور مىنمودند . ولى ايلى آباد و صاحب بضاعتند . اسب و ماديان [ و ] گاو و گوسفند و قاطر بسيار همراه داشتند . از قرارى كه مذكور نمودند در توقف قشلاق از تبعهء دولت عثمانى غفلتا بر سر آنها ريخته ، قريب چهل نفر را مقتول و جمعى را مجروح نموده بودند و دواب و اموال بسيار از آنها به غارت و نهب 73 برده بودند . يك نفر را كه زخم گلوله داشت ديدم بر نردبان ريسمان پيچ كرده‌اند و مىبرند . ميرزا محمد خان ياور مذكور نمود اينها نيز خواسته بودند تلافى نمايند و بر سر ايلاتى كه منشأ اين حركت شده بودند بروند ، نواب و الا عماد الدوله ممانعت كرده نگذاشته بودند . آن روز خداى تعالى به مرتضى قلى خان ترحم فرمود . ماجرا اين بود كه اسبى داشت مانند استر معروف آن شخص كه به سوق الدواب 74 برد ، از پيش دندان گرفتى و از عقب لگد زدى ، هرگاه سوارش شدند بخفتى ؛ گفتند اين چگونه استرى است و او را كه