ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )
1673
سفرنامه شاردن ( فارسى )
به قوللر آقاسى نوشت كه در فلان روز و در فلان محل چند اسب براى وى بفرستد . در آن روز از فرمانده نگهبان زندان اجازه خواست به شكار برود ، و چون در دفعات پيش پس از شكار و گردش بازگشته بود و اعتماد فرمانده را همواره جلب كرده بود اجازه يافت با چهار نفر از رازداران و معتمدانش با سلاح بر اسب سوار شده ، راه صحرا در پيش گيرد ، و پس از اين كه لختى از اين سو به آن سو اسب تاخت از محافظانش پيشى گرفت . نگهبانان در آغاز نسبت به وى بدگمان نشدند . اما همين كه ديدند او و همراهانش به سرعت از ايشان دور مىشوند به تعاقبشان پرداختند . ولى چون اسبانشان طى چهار ساعت تاخت و تاز خسته شده بودند به آنان نرسيدند . على قلى خان و رازدارانش خود را به محلّ معهود رساندند بر اسبهاى تازه نفس سوار شدند و با پنجاه نفر كه به انتظارش بودند به سرعت تمام خود را به اصفهان رساندند . وى همين كه به پايتخت درآمد به دربار شتافت . قوللر آقاسى متعمدا به ديدن وى در شگفت شد و پرسيد به چه قصد از زندان قزوين به پايتخت آمده است . گفت آمدهام كه سر و جان خويش را نثار سلطان كنم . قوللر آقاسى به حضور شاه رفت تا اجازهء شرفيابى وى را تحصيل كند . اما على قلى خان درنگ نكرده ناخوانده به دنبال حامى خويش تا پشت در اتاق خاص سلطان پيش رفت . به گوش دادن ايستاد و شنيد كه شاه پس از اصغاى گزارش قوللر آقاسى فرمود : خوش گلدى ، صفا گلدى . سپس شاه صفى وى را احضار و به ديدنش اظهار شادمانى كرد ، و به نشان رضاى باطن همان كلمات را تكرار فرمود . وى را نزديك خود خواند ، و با گشادهرويى و مهربانى به او گفت على قلى خان براى چه به دربار آمدهاى ، و چه مىخواهى ؟ او با نهايت ادب و فروتنى گفت : آمدهام كه سر بر آستان خدايگان بسايم ، زيرا بندگان و سگان بايد همواره براى خدمتگرى بر درگاه صاحبان خود باشند . اين جواب سنجيده و پرداخته شاه جوان را خوش آمد و پس از آن كه وى را مرخص فرمود به صدر اعظم دستور داد او را نيكو بدارند و خانهاى مجلل با وسايل تمام و چندان كه پول خواهد در اختيارش بگذارند . و صدر اعظم در اجراى اين فرمان كاخى را كه پيش از آن در سالهاى 1664 و 1665 اقامتگاه سفير اورنگ زيب پادشاه هند بود به او داد . على قلى خان اين كاخ را خراب كرد ، و چنان كه در كتاب اصفهان آوردهام مجللتر ، باشكوهتر و فرحافزاتر ساخت .