ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1666

سفرنامه شاردن ( فارسى )

بر تن آراسته بودند ، اما در آن ميان ناظر حضور نداشت زيرا شاه به وى خلعت عنايت نفرموده بود و چون در مجلس دوم نيز شاه به وى خلعت نداد دانست كه پادشاه از جانبدارى وى به پادشاهى حمزه ميرزا آگاه شده و جان و مقامش جملگى در خطر است ، و در اين مورد گمانش به خطا نرفته بود ، چه پادشاه را از آنچه در مجلس شوراى درباريان رفته بود آگاه كرده بودند . بارى چون به يقين دانست كه جانش در خطر است بهتر آن ديد پيش از آن كه شاه به كشتنش فرمان دهد خود سرش را پيشكش برد باشد كه شهريار بر وى ببخشايد ، و در اين كار به خطا نرفت زيرا اگر خويش را پنهان مىكرد به هر روى دير يا زود دستگيرش مىكردند . دل قوى كرد ، ناخوانده به دربار رفت و پادشاه و جمله درباريان از عمل متهورانه و گستاخى وى در شگفت شدند . روزى به هنگام بار عام در شمار صاحبمنصبانى كه در باغچهء جلو عمارت گرد آمده بودند درآمد ، سرش را به زير انداخت ، نگاهش را به زمين دوخت ، و بىحركت بر پاى ايستاد . چنان مىنمود كه از بودن خود در آن محل شرمگين و به رنج اندر است . حاضران را بر او رحم آمد ، و يكى از آن جمله كه با وى سابقهء معرفت و مودّت بيشتر داشت و مورد اعتماد پادشاه بود از او پايمردى و شفاعت كرد و مورد قبول افتاد . از روى ديگر سلطان از حضور ناظر در جمع درباريان در شگفت شد . كسى نزد او فرستاد ، و علّت آمدنش را جويا شد . جواب داد آمده‌ام سر گنهكارم را در پاى شاه بيفشانم و با خون خويش لكّهء بدبختى را كه به سبب قهر و خشم سلطان بر وجودم نشسته بشويم . شاه را بر او رحمت آمد و فرمود آسوده‌خاطر به خانه‌اش بازگردد ، و چهار روز بعد او را نيز مانند ديگر درباريان به ارسال خلعت مباهى كرد و به كار و منصب خود گماشت . و من از بسيارى جاه‌مندان و خويشاوندان و بستگان او شنيدم كه هرگز سرى اين چنين به جدا افتادن از تن نزديك نبوده است ، و اگر كسى كوچك‌ترين سخنى خلاف وى به شاه عرضه مىداشت جانش بر باد بود . اما بخت بلندش يار بود ، و زبان بدخواهانش بسته ماند . وانگهى شاه كه تا يك ماه پيش از آن زمان ميان گروه زنان پرورش يافته بود و از خونريزى بيزار بود آسان آسان رضا نمىشد كسى را كه به هوشمندى و لياقت و درايت نامبردار بود از ميان بردارد و اگر خلاف او پادشاهى پرخاشگر و خونريز بر سرير سلطنت تكيه زده بود بىگمان در كشتنش درنگ نمىكرد .