ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1612

سفرنامه شاردن ( فارسى )

هراس‌انگيزى دربارهء آنان اتخاذ خواهد كرد كه حدّاقل عزل و طردشان از مناصبشان خواهد بود . مىگفتند از اين مهم‌تر موضوع اتهامشان به مسموم كردن شاه فقيد مىباشد . و اگر اين موضوع مطرح گردد بتحقيق موجب دردسرشان خواهد شد ، و اگرچه اين گفته اصولا صحت ندارد و بر آنان گمان گناهى نمىرود ، اما موضوع اتهام چنان هولناك و بيم‌انگيز است كه با حياتشان بستگى دارد ، و اگر حمزه ميرزا بر اريكهء سلطنت برآيد همه آنان نه تنها بر مقام و منصب خود باقى مىمانند ، و با خاطر آسوده به زندگى توام به شكوه‌مندى ادامه مىدهند بل‌كه در طول زمانى كه پادشاه خردسال به سن رشد مىرسد فرصت مىيابند از فرزندان و بستگان خود افرادى تربيت كنند كه پس از ايشان در دربار جانشين آنان شوند . چون بارها سخن از مسموم كردن شاه در ميان آمده ، و من در آغاز اين كتاب سبب مرگ وى را بيمارى ديگرى دانسته‌ام و بر خود روا نمىدارم كه خوانندگان مرا به دو گونه گويى متّهم كنند اينك به نقل و شرح كليهء گفته‌ها و گمانها دربارهء مرگ شاه فقيد مىپردازم ، و به صراحت تمام مىگويم آنچه من در آغاز اين كتاب آورده‌ام حقيقت محض است و شاه بر اثر پيشرفت ضايعات بيمارى بدى كه آوردن نامش هم زشت و شرم‌آور است ، بينى و بالاى دهان حتى قسمت بيشتر گلويش فاسد و مسدود شد ، چنان كه نفس كشيدن بر وى دشوار گرديد . اما آنان كه خود را به آنچه در اين باره گذشته بود آگاه مىدانستند و آهسته در نهان به گوش جويندگان كه من نيز از جملهء آنان بودم فرو مىخواندند اين بود كه برخى از بزرگان دربار كه در ماجراهاى كاخ سلطنت دخالت داشتند با بعضى خواجگان داخل حرمسرا همدل و همداستان شدند كه خود را از بند مظالم پادشاه برهانند و براى رسيدن به مراد خود زهرى به كار گرفتند كه تأثيرش تدريجى اما قطعى بود . طبع خشماگين و تندرويهاى شاه آنان را به اتخاذ اين تصميم هولناك برانگيخت . آنان در آن روزگاران هر روز شاهد يكى از كارهاى جنون آميز و وحشت‌انگيز پادشاه بودند . چنان كه روزى در حال بيخودى و مستى يكى از زنان زيباى عقدى خويش را كه بسيار دوست مىداشت گناه ناكرده هلاك ساخت ، و چون هر روز بر يكى از خدمتگران يا بزرگان دربار خود بدين‌سان ستم مىراند آنان به انجام دادن اين كار وحشت‌انگيز مصمم شدند ، و زهرى به كار بردند كه تأثير تدريجى داشت و آن كس كه مىخورد پيش از فرا رسيدن لحظات مرگ از مسموميّت خويش آگاه نمىشد . برخى نيز بر اين اعتقاد بودند كه گرچه