ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1514

سفرنامه شاردن ( فارسى )

سنجر ميرزا است . شجره‌نامه اين خانواده چنين مىنمايد كه شهشهان چهلمين نسل پسرى حضرت امام حسين بوده ، افزون بر اين ، مقام اجتهاد داشته و شيعيان از او تقليد مىكرده‌اند ، و به اعتقاد تمام حرمتش مىنهاده‌اند . اما شاه عباس كبير نه تنها رها نكرد كه وى از شهرت و مقام روحانى و معنوى خويش بهره برگيرد بلكه يك روز در صدد كشتنش برآمد . زيرا اين مرد خداترس و پرهيزگار به آخر نام پسرانش لفظ شاه مىافزود ، در مثل مىگفت حسين شاه ، محمد شاه ، على شاه . يك روز كه شاه با همه بزرگان دربارش در جشنى شركت داشت ، هنگامى كه بر سر سفره نشسته بود شنيد كه نام پسران شهشهان را با متمّم شاه بر زبان مىآورند . شاه در خشم شد . سرش را به نشان غضب چندين بار جنباند و گفت : شاه ، شاه ، شاه ، چقدر شاه ، از اين همه شاه منظور چيست ، فردا پگاه سر كسى را كه اين همه شاه در وجود مىآورد خواهم بريد . سخن خشماگين شاه به سرعت در سراسر پايتخت پراگنده شد . ملايان شهر جملگى فراهم آمدند ، و هنگامى كه شاه از مجلس جشن پا بيرون نهاد عمامه از سر برگرفتند ، خاك بر سر ريختند و به تضرع و زارى از شاه التماس كردند كه دست به خون اين نژاده مرد پرهيزگار و ديندار و با دانش نيالايد . شاه عباس از ريختن خون شهشهان درگذشت ، اما با تحريكاتى كه عليه دارايى شخصى ، و موقوفات متصرفى وى به عمل آورد اندك اندك اعتبار و نفوذ آن مرد روحانى و خانواده‌اش كاسته شد ، و در زمان سلطنت شاه صفى اول به نهايت سستى كشيد ، اما بعدها ستارهء بخت اين خانواده اندكى درخشيدن گرفت ، زيرا يكى از پسران ارشد اين خانواده شاهزاده - خانمى را به زنى گرفت . آورده‌اند كه اين ميرزاى بزرگ و شاهزادهء خاندان حسينى خرى زيبا و تيز رفتار داشت كه هر روز سه منزل راه كه معادل پانزده فرسنگ آلمانى يا چهل و پنج ميل است ، طى مىكرد . شاه عباس چندان وصف بادپايى و آتش نعلى اين خر را شنيد كه دلش به داشتن آن مايل شد ، و به گمان اينكه ميرزا فرمانش را مىپذيرد پيغام داد كه خر را براى او بفرستد . امّا ميرزا جواب داد كه شاه لايق آن نيست كه بر خرمن سوار شود . از جمله ديگر بناهاى درخور ذكر اين كوى مسجد سنجريه مىباشد كه كتيبهء سردرش با خط زرين به نام شاه اسماعيل اول نوشته شده و چنين مىنمايد كه بانى آن همين شاه است ، و نيز بنايى كه اكنون اگوستن‌ها Augustin كه يك هيأت مذهبى