ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

518

سفرنامه شاردن ( فارسى )

اين شهر را به نامى خوانده‌اند كه مىنمايد از لفظ رى اشتقاق يافته است . عرض جغرافيايى رى سى و پنج درجه و سى و پنج دقيقه ، و طول جغرافياييش هفتاد و شش درجه و بيست دقيقه است . اراضى اين شهر در نهايت حاصل‌خيزيست ، و در آن انواع ميوه به دست مىآيد . امّا هوايش ناسالم است ، پوست را زرد ، و آدمى را دچار تب مىكند . با اين همه مردمان اين شهر مىگويند كه عمرشان كوتاه‌تر از عمر مردمان ديگر شهرها نيست ، و اين قول عجيب و باورنكردنى مىآيد ، و اين مفهوم بيتى است كه بيانگر بدى هواى اين شهر است : سحرگهان در عالم خواب ديدم كه ملك الموت پا برهنه و يكتا پيرهن از ناسازگارى و بدى هواى رى مىگريخت . اين نكته گفتنى است كه شهر رى زادگاه دانشمندان بزرگى بوده ، و طىّ قرون علماى بزرگى در دامان خودپرورده است كه مايهء افتخار و سرافرازى مشرق زمين بل جامعهء بشرى است . و نيز آورده‌اند در دوران عظمت اين شهر در مسجدهاى بزرگش پانصد چراغ فلزى از انواع مختلف تا بامداد روشن بوده ، و در مساجد كوچك نيز صد شعله چراغ مىسوخته است . در سيزدهم شش فرسنگ در دشتى هموار و مسطح پيموديم . راه گرچه صاف و بىپستى و بلندى بود ، اما به سبب وجود رودخانه‌اى كه با پيچ و خم زياد در مسير ما جريان داشت ، همچنين جويهاى فرعى بسيارى كه زمينهاى زراعى را مشروب مىكرد ، راه نيز مارپيچ بود . به هر روى پس از عبور از روى يك پل بزرگ و چند پل كوچك در كاروانسراى بزرگى كه در دشتى صاف و هموار بنا شده بود فرود آمديم و بار افگنديم . چهار كاروانسراى كوچك نيز نزديك آن بود . مجموع اين كاروانسراها جعفرآباد نام داشت . يكى از دولتمندان خيّر به نام جعفر آنها را ساخته بود . در چهاردهم پنج فرسنگ در دنبالهء همان دشت ، پيش رفتيم . در نيمهء راه به كوه كوچكى به نام كوه طلسم رسيديم . اين كوه داراى خصوصيّت جالبى است كه من آنچه را دربارهء آن شنيده‌ام باور نمىكنم . توضيح اين كه به نسبتى كه بيننده از دور به آن مىنگرد ، آن را به صورتى ديگر مىبيند . قلّه‌اش هميشه ناظر به بيننده است و چندان كه وى به تماشا بچرخد چنين مىنمايد كه قلّه نيز براى بهتر نمودن خود مىگردد . به سخن ديگر قلّه هميشه برابر نظر است . من اين كوه را از هر سو به نظر تحقيق نگريسته‌ام . به نظر من ظهور اين حال شگفت‌انگيز مولود مرايا و مناظرى است