فيگوئروآ ( مترجم : غلام رضا سميعى )

270

سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ ( سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول ) ( فارسى )

پنجره‌هاى بسيار كه بعدا فهميديم حرمسراى شاه است . اين زن كه در آينده از وى سخن خواهيم گفت مانند ديگر زنان ايرانى چادرى سفيد بر سر داشت اما صورتش باز بود و چنان كه از ظاهرش برمىآمد پنجاه سالى از عمرش مىگذشت . كمى خشن بود . قدش بلند ، رنگ چهره‌اش سبزهء روشن و از وقار و هيبتى برخوردار بود . چنين مىنمود كه هدايا را فقط بخاطر او از آن ناحيه عبور مىدهند . هيچكس نزد وى نبود و جز ظرف طلاى بزرگى به ارتفاع دو پا چيز ديگرى در نزديكى او ديده نمىشد . در فاصلهء بيست پايى وى چند سرباز با لباسهاى بسيار مرغوب ، مسلح به تير و كمان و شمشير ، مطيع و مؤدب ، ايستاده بودند كه على الظاهر محافظان وى بودند . كسانى كه هدايا را حمل مىكردند - كه تعدادشان را پيش از اين گفته‌ايم - اگرچه ابتدا از جلو او مىگذشتند مع‌ذلك هنگامى كه از فاصلهء ده دوازده‌پائى وى دور مىزدند ، به جاى آنكه مجددا از جلو او بگذرند ، كمى راه را كج كرده از فاصلهء بين او و خانهء پشت سرش راه خود را ادامه مىدادند . در سراسر اين تشريفات و عبور آن صف زن همچون مجسمه‌اى نشسته بود و اندك حركتى از خود بروز نمىداد جز آنكه بعضى اوقات كمى صورت را برمىگردانيد تا كمترين نگاهى به حاملان هدايا نيندازد . شاه ايران بمحض آنكه وارد دفتر كار خود شد بوسيلهء كسانى كه در آنجا بودند از آنچه سفير دربارهء چاووش سفير عثمانى گفته بود آگاه شده خنده را سر داد و بر اثر آن ، چنان كه سفير عثمانى نشنود ، بوسيلهء مترجم و با زبان گرجى خطاب به سفير لطيفه‌هائى گفت مع‌ذلك معلوم بود كه در گفتار وى نوعى پنهان‌كارى و تصنع هست . ظاهر امر چنين بود كه ميل داشت سفير را مورد تفقد قرار دهد و موجبات شادى خاطر وى را فراهم كند اما در حقيقت مىخواست حسادت سفير عثمانى را برانگيزد و به رخ او بكشد كه پادشاه اسپانيا تا آن درجه خواهان دوستى اوست كه هدايائى چنان قابل اهميت را كه باشكوه و تشريفات از برابر وى گذشته است برايش فرستاده