فيگوئروآ ( مترجم : غلام رضا سميعى )
257
سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ ( سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول ) ( فارسى )
را نيز در معرض حملهء حشرات ديد از جاى برخاست و ديگر خدمه نيز به تبعيت از او برخاستند زيرا همگان در حالت ايستاده بسيار كمتر از حالت خواب از حشرات در رنج بوديم . چون با همهء عذابى كه از حشرات نامرئى تحمل مىكرديم دفع آنها غيرممكن بود ناگزير بقاياى شب را تا روز در باغ گردش كرديم . بمحض دميدن روز سفير بر اسب نشست و در نيم فرسنگى شهر ، حاكم ساوه را همراه چند شخصيت از اهالى ملاقات كرد . اين مردم سوارانى چنان آراسته و چابك بودند كه از شهرى بدان كوچكى كه از همين نقطه رفتهرفته منظرهء آن نمايان مىشد نامتنظر و غير معهود بود . اين دشت خشك و بىآب است و سراسر آن از چند پوستهء گچ پوشيده است . اما در فصل باران پوستهء گچ از آب پوشيده مىشود و دشت را مبدل به باتلاق ، يا بهتر بگوئيم درياچهء بزرگى مىكند كه با حفر آبراهها و خندقهائى آب آن را به جريان مىاندازند و خالى مىكنند . چون اين گلولاى در بسيارى جاها سطح شاهراه را نيز مىپوشاند ، فاصله به فاصله پلهاى كوچكى براى عبور عابران ساختهاند . ميان مردمانى كه از شهر به ديدار سفير آمده بودند دو مرد سياهپوست ديده مىشد . اينان مردانى جسور و بااراده بودند كه با برازندگى تمام بر اسبهائى راهوار با زينهاى نقره گرفته سوار بودند . اين دو مرد لباسهاى فاخر بر تن و عمامههائى با منگولههاى زرين و مزين به جيقهء جواهر بر سر داشتند . قبضهء شمشير و خنجرشان از طلاى ناب و تخماقها كه بر قلتاق زين اسبهايشان آويخته بود از آهن طلاكوب بود . پس از آنكه اين دو مرد سياه تعارفات و هداياى خود را هوشمندانه و مؤدبانه به سفير تقديم كردند ، حاكم به سفير گفت كه اين دو سياهپوست ، دو سرباز مورد احترام شاهند كه پس از شورش پاشاى حلب خدمت در سپاه عثمانى را ترك گفته به شاه ايران پيوستهاند . يكى از اين دو مانند اهالى اتيوپى غربى كه عموما آن را گينه مىنامند و در اسپانيا ديار بربرها ناميده مىشود ، منخرين گشاد و لبهاى كلفت و رنگ پوستى شبيه همان مردم داشت . سياهى پوست