فيگوئروآ ( مترجم : غلام رضا سميعى )

254

سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ ( سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول ) ( فارسى )

بمحض مشاهدهء كاروان با حرارتى هرچه بيشتر به كشيدن آب از چاهى بسيار عميق كه در كنار شاهراه بود پرداخت . با اينكه آفتاب غروب كرده بود و هوا هنوز بسيار گرم بود چاه آبى چنان سرد داشت كه به زحمت مىتوانستيم آن را در دهان نگاهداريم . درويش كه مردى خوش‌خلق بود ، مىگفت آن كار را براى رضاى خدا و تسكين تشنگى عابران انجام مىدهد . اما در برابر زحماتش از دريافت صدقات مضايقه نمىكرد و حتى اگر بلافاصله به دو پولى نمىداند جسارت مطالبهء آن را داشت . [ از اصفهان تا ساوه ] پس از آنكه بخش بزرگى از شب را در شعاع ماه و در ناحيه‌اى گوگردى و گچى راه پيموديم ، در دست راست كوهى بلند و تقريبا مدور را كه از كوههاى ديگر جدا بود مشاهده كرديم . همواره بدين كوه نزديك مىشديم تا آنكه پس از طى ربع فرسنگ آن را كاملا در برابر خود يافتيم . برخى از ارمنيها كه در خدمت سفير بودند از ساعاتى پيش افسانه‌بافى دربارهء اين كوه را آغاز كرده بودند و هم‌آهنگ با ايرانيها و بربرها اعتقاد داشتند كه در اين كوه جادوگريهاى عجيب رخ مىدهد . مىگفتند هيچكس از آن كوه بالا نرفته مگر آنكه به زودى بازگشته است زيرا كسانى كه راه خود را ادامه داده‌اند يا زمين در برابرشان دهان گشوده آنها را بلعيده است يا با بىنهايت اشباح ترسناك مواجه شده از ترس مرده‌اند . از آنجا كه بيشتر مردم اين‌گونه افسانه‌ها را مىپذيرفتند تقريبا همهء خدمهء سفير اغفال شده بودند . و چون برخى به خود جرأت داده موضوع را با سفير نيز كه تخت روان خود را نگاهداشته به نظارهء كوه سرگرم بود در ميان گذاشته بودند ، هر لحظه باور و وحشت خدمه بيشتر مىشد . سفير كه از زودباورى و ساده‌لوحى آنها لذت مىبرد ، براى آنكه باب دل آنها سخنى گفته باشد متذكر شد كه آنگونه كه در تواريخ آمده است در دنيا چند كوه وجود دارد كه اگر كسانى از آنها بالا بروند هيچگاه باز نخواهند گشت . كسانىكه با سفير دربارهء كوه سخن مىگفتند افزودند كه اين كوه را به زبان فارسى كافرآباد