فيگوئروآ ( مترجم : غلام رضا سميعى )

110

سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ ( سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول ) ( فارسى )

مقصد رسيده باشند و چون چنين نيست راه را عوضى آمده‌اند . اين افراد در اين موقع به جائى رسيده بودند كه جادهء صاف مسير آنها به سراشيبى تندى واقع بين دو صخرهء بزرگ رسيده بود و به درهء كوچكى ختم مىشد كه حتى در روشنائى روز و با داشتن راهنمائى خوب نيز پيمودن آن دشوار بود ، چه رسد بدانها كه با عدم آشنائى به محيط مىبايد شبانه از آن بگذرند . چون در تصميم‌گيرى مردد بودند و نمىدانستند چه بايد كرد ، گوستير دو مونرى مصمم مىشود كه از جادهء شيب‌دارى پائين برود اما آنگونه كه كشيشان بعدا گفتند ، بر اثر برخورد به شيب تند و قطعات سنگ اسبش مىغلطد و به ته دره سقوط مىكند . با اين‌كه بر اثر عمق زياد دره هرچه همراهانش او را صدا مىزنند نمىشنود نه خودش و نه اسبش زخمهاى مهلكى برنمىدارند . كشيشان كه تصور مىكردند گردن اين شخص بر اثر سقوط شكسته است و خود نيز از بيم سقوط جرأت پيش رفتن نداشتند ، و از طرفى ماه نيز ناپديد شده بود ، او را در همانجا رها مىكنند و از همان راه كه آمده بودند باز مىگردند . اين روحانيان پس از آنكه مدتى دراز اين‌سو و آن‌سو مىروند ، بدون آنكه همراهان را كه جلوتر از آنها حركت مىكردند بيابند از دور آتشى بزرگ مىبينند و يقين مىكنند كه آتش كاروان است . با شتاب بسوى آتش مىروند اما پس از رسيدن به آتش معلوم مىشود اشتباه كرده‌اند . در آنجا گروهى تركمان نيمه‌خواب را مىبينند كه با ديدن لباسهاى عجيب و غيرعادى كشيشان و ندانستن زبان آنان به يكديگر نگاه كرده مىگويند « فرنگى ! فرنگى ! » و اين اسم عامى است كه شرقيان به اروپائيان داده‌اند . سرانجام كشيشان با نشان دادن مقدارى پول به تركمانان مىفهمانند كه كاروان خويش را كه عازم شيراز است گم كرده‌اند و آنگاه با پرداختن يك عباسى كه سكه‌اى نقره به ارزش دو رئال كاستيلى است از آنها درخواست راهنمائى و كمك مىكنند . اين پيشنهاد موجب مىشود كه يكى از شبانان برخيزد و راهنمائى