غلامحسين افضل الملك
178
سفرنامه خراسان و كرمان ( فارسى )
پسر كند . هيچيك از امراء جرئت وساطت نمىكند . نادر شاه حكم خود را منسوخ نكرده پدر و پسر را مىكشد و به حالت تاخت و تاز يكروزه خود را بچاه كوران مىرساند . اسبى كه سوار بوده سر يراق مرصع و جواهر نشان داشته در بين تاخت و تاز دانههاى جواهر مىافتد و مفقود مىشود . نادر شاه باينجا كه مىرسد از افتادن دانههاى جواهر آگاه مىگردد بيشتر تغيّر مزاج پيدا مىكند . جلاد مىخواهد و چند نفر از مقربان درگاه را كور مىكند . وزير بزرگ بجلو رفته عرض مىكند جهت تغيّر خاطر مبارك چيست كه اينها را كور مىكنيد . مىگويد تغيّر من از اين است كه ساعتى منتظر ماندم تا كسى از ميرزا غنى و پسرش شفاعت كند نكرد و من آنها را ناحق كشتم و آخرتم از دست رفت . از اوقات تلخى تاخت و تاز در سوارى كرده دانههاى جواهر گم شده و دنيايم هم از ميان رفت . حال نه دنيا دارم و نه آخرت به اين جهت اينها را كور مىكنم . وزير عرض مىكند از كور كردن اينها خرابى دنيا و آخرت آباد نمىشود بهتر اين است عفو و اغماض فرمائيد و در فكر مملكتدارى باشيد كه رعايا از تعدّى ياغيان آسوده شوند . نادر شاه پس از شنيدن اين سخنان خاموش مىشود . علماء و ريشسفيدان راور بالاجماع اين داستان را از اجداد خود روايت مىكنند . از آن جمله آقا سيد ابو تراب راوى است كه از دانايان و محترمين راور است . من چند روز ديگر كه وارد كرمان مىشوم اين اوراق من بشرف ملاحظهء شاهزادهء والاتبار والى بزرگوار كرمان مىرسد و فضلاى كرمان اين نسخه را خواهند خواند . شايد بعضى تعجب كنند كه نادر شاه چگونه يكروزه خود را از كرمان تا چاه كوران كه سى و شش فرسخ است رسانيده است . از نادر شاه از اين قبيل كارها زياد ديده شده . از قراباغ تبريز خود را ده روزه به خراسان رسانيده است . و در همين دورهء خودمان از تهران سه روزه سوار خود را بيزد رسانيده است . در خود شهر كرمان نور اللّه خان پسر مرحوم حاجى خسرو خان پسر مرحوم ابراهيم خان ظهير الدوله كه از بزرگان محترم كرمان است و الآن حيات دارد و داراى بسى ثروت و اعتبار است . ظهر از بلوك راور