غلامحسين افضل الملك
173
سفرنامه خراسان و كرمان ( فارسى )
ايام كه پير و پريشان شده بود بخيالش مىرسد كه علاقهء خود را در خبيص بفروشد و اهل و عيال خود را برداشته بمشهد مقدس برود و در آنجا مجاور شود و بزراعت و ديمهكارى امر خود را بگذراند وى بخبيص آمده و باغ خود را به قيمت قليلى فروخته زن خود را با دختر تازه عروس و داماد و دو طفل كوچك خود برداشته و قدرى اسباب سفر حمل سه الاغ كرده از خبيص ببلوك راور به منزل دربند رسيد . از دربند به پريشان حالى با دو كوزه آب و بعضى اسباب به طرف چهل پايه در شب حركت مىكند . از طرف دربند كه مىآيد تا ميل پنجم راه را گم نمىكند . از ميل پنجم به اين طرف در محلى كه آنجا را « ته ميدان » گويند راه را گم مىكند پياده [ اى ] همراه او بود بوى مىگويد عزيز اللّه راه را بخطا مىروى . او در جواب مىگويد من هفده سفر از اين راه رفتهام و گم نمىشوم . پياده با او نمىرود در همانجا مىنشيند قدرى تامل مىكند يك دسته زوار كه به آنجا مىرسند با آنها به طرف چهل پايه روانه مىشود . ولى عزيز اللّه بدبخت با عيال و اطفال و داماد و چهارپايان خود به اراضى لوط و كوير مىافتد و ملتفت نمىشود . مسافتى را كه طى مىكند آگاه مىشود كه راه را گم كرده است و بهر طرف مىراند اثرى از راه نمىبيند . علاوه بر شب تمام روز را هم در آفتاب گرما راه مىرود آبشان تمام مىشود از تشنگى و گرما هلاك مىشوند . پياده [ اى ] كه شبانه همراه بوده است خود را صبح بچهل پايه مىرساند تا ظهر منتظر مىشود مىبيند كه عزيز اللّه و همراهان او نيامدند به كاروانيان گم شدن آنها را بيان مىكند . اهل كاروان تا دو روز ديگر خبر بدربند و راور مىرسانند . اكبر غلام متوقف دربند كه مستحفظ راه و مأمور گمشدگان است شتر نداشته كه سوار شود و بكوير تا دو شب و سه شب برود و نعش آنها را بياورد . مشك آبى به روى الاغى انداخته با برادر خود از ميل پنجم باراضى لوت مىرود يك شب و يك روز راه مىروند تا دوازده فرسخ مسافت طى مىكنند به جائى مىرسند كه ردپاى سه الاغ و چهار آدمى و بچه مىبينند كه به اطراف گشتهاند و خودشان هنوز پيدا نيستند . اكبر غلام مىبيند كه آب مشكش