غلامحسين افضل الملك
152
سفرنامه خراسان و كرمان ( فارسى )
كلانتر نشست به او گفت شما چه مأموريت داريد . او جواب داد كه بعضى كلمات كفرآميز از ملا سلطانعلى شنيده شده است . حكم دولتى شرف صدور يافته كه او را از شهر بيرون كنم . آقا سيد ابراهيم مجتهد كه مقبول القول و نافذ الحكم بود فورا گفت كدام پدر سوخته ملا سلطانعلى را كافر دانسته است . اگر او كافر باشد پس در جميع جهان يكنفر مسلمان پيدا نمىشود برخيز از اينجا برو ، كلانتر تاب مشاجره نياورد و خارج شد . و آقا سيد ابراهيم مجتهد بشفاعت و وساطت كار ملا سلطانعلى را اصلاح كرد ولى ملا سلطانعلى مدتى در مدرسه فقه و حكمت گفت و كارش بالا نكشيد . چون در فن فقه و حكمت غايت قصوى و رتبهء علياى عرفان را بيان مىكرد ، چندان نزد او از شاگردان ازدحامى نمىشد و اقتدار تام نيافت . مردم او را نه فقيه كامل مىدانستند نه حكيم فاضل مىشناختند . بعضى كلمات هم از او شنيده شد كه اذهان مردم از او رميده شده بود چون رونقى در كار خود نيافت به كلى جاده خود را بعرفان انداخت كه وارستهتر و ظاهرا خوش وضعتر از ساير بابهاست و از كشف و شهود بايد دم زد . و هركس دليل و برهان خواهد بايد برياضت حواله داد حس و برهان علمى و دليل ظاهرى را از ميان مىبرند . اگر بعضى مرشدها ساكت بنشينند و بىعلم هم باشند باز حمل بالهام و خرق عادت مىشود بدون حجتى شخصى رئيس مىگردد . و جزئى تدبيرى مىخواهد كه اول متحمل بعضى ناملايمات گردد و بعد سوار بمردم گردد و همه از حماقت زن و دختر خود را به او حلال دانند . جناب ملا سلطانعلى علم و فضل و نطق كه داشت ظاهرا اينها را كنار گذاشت و خود را عارف ساخت و به ارادت مرحوم حاجى محمد كاظم طاوس العرفا كه بعضى به او ارادت مىورزيدند دم ، و در آن كوچه ، قدم زد . خود را نايب خاص او خواند . چون ملا سلطانعلى اهل علم و فضل بود مردمان بىمايه و بامايه به او گرويدند و او را عارف باللّه دانستند . وى صلاح خود را در آن نديد كه در سواده اعظم مسكن كند كه او را دست بيندازند ، چنان مصلحت ديد كه در گناباد كه دوردست واقع شده ساكن شود كه صداى دهل از دور شنيدن