غلامحسين افضل الملك

136

سفرنامه خراسان و كرمان ( فارسى )

نميدهند بلكه بمحض پيشرفت كار خود سلسلهء پيش را تصديق ميكنند و خود را به آنها انتساب ميدهند كه مردم رميده نشوند و تابع آنها گردند . بارى من زياد سخن راندم وضع اين كتاب ژغرافى است نه ردّ مذاهب و من بمذهب احدى كار ندارم خودم مذهبى معين دارم و بسايرين غرض و تعصب نمىورزم . اگر بخواهم حقيقت عقايد رئساى بابيه را بنويسم بعضى مردم به كلى بيدين ميشوند . و به هيچ نبى و ولى نميگروند . لكن حقيقت مذهب مؤسس بابيه را كه عوام آنها نميدانند مكتوم داشتم كه كسى بيدين نشود هركس را لايق اسرار ديدم نهانى با او ميگويم كه مؤسس مذهب بابيه بچه عقيده بوده و بچه جهت مخترع اين آئين شده است . همينقدر گويم كه اين مذهب باطل است ، راه نيست چاه است از ردّ و قبول اين مذهب گذشتم . كنون ختم مجلس خود را با ميرزا محمود بانتها ميرسانم چون ميرزا محمود اول مجلس ملاقاتش با من بود و به من وارد شده بود با خود گفتم با او تنازم و به او سخت نگيرم . او از خود بعضى شرح‌ها داد و در اين بين نوكر من وارد اطاق شد گفت دو نفر از مستوفيان وارد شده‌اند و ميخواهند شما را به بينند . چون سرشت من بر اين است كه در هر حالى باشم هركس به من وارد شود او را رد نميكنم و مجلس خلوت با هركس را اعتنا ندارم و اضداد را باهم قرين ميسازم لهذا گفتم وارد شوند . آن دو مستوفى وارد شدند من با ميرزا محمود قطع صحبت مذهبى كرده بمذاكرات يوميه پرداختم . هنگام غروب ميرزا محمود از جا برخاست كه برود با هم قرار داديم كه شبى باز به منزل من آيد با او صحبت كنم . وى بيرون رفت ديگر من در صدد برنيامدم كه شبى در خلوت با او صحبت كنم . از آنكه به هوش و تدرّب خود دانسته بودم كه اين مذهب باطل است و ميرزا محمود را شناختم كه جز لفّاظى چيزى براى من ندارد و برهان قاطع در قبول مذهب خود نخواهد آورد . از وى گذشتم و بعقيدهء باطله‌اش گذاشتم و تا حال ديگر او را نديده‌ام اما ميرزا محمود حقيقت اعتقادش بدون زمينه‌سازى اين بود كه مذهب بابيه برحق است و او سخت مجاهد بود و مردم را على الاتصال دعوت ميكرد و نطق او اغلب مردم را فريب ميداد . ولى سخنان لاطايل او