غلامحسين افضل الملك

113

سفرنامه خراسان و كرمان ( فارسى )

نمودند و من بايد مثل ساير واردين على الرسم بحضور حضرت مستطاب اشرف امجد ايالت كبرى كه در خراسان مظهر سلطنت است شرفياب شوم . در اين كار قصور ورزيدم . اهل شهر هرچه ترغيبم نمودند باهمال گذرانيدم از آنكه شنيده بودم كه اين شاهزاده بزرگ بمردمان ذىجاه بىاعتنائى ميفرمايند . لب خندان و روى گشاده باحدى از رجال بزرگ نمىنمايند . يغضى حياء و يغضى من مهابته * فلا يكلّم الا حين يبتسم « 1 » و من ببستگى و ارادت به حضرت مستطاب اشرف امجد و الا شاهزاده على نقى ميرزاى ركن الدوله دامت شوكته اختصاص و ارتباط داشتم و به اين صفت معروف بودم و او هم داوطلب بود كه از طرف دولت قوى شوكت قاهره بايالت خراسان منصوب شود و بفرمانفرمائى اين سازمان برقرار گردد . باينجهت من به خدمت رسيدن اين ايالت حاليه اقدام نداشتم كه مبادا توهينى درباره من به عمل آيد . ولى تنى چند از دوستان من بعرض بندگان حضرت مستطاب ايالت كبرى رسانيده بودند كه افضل الملك در اين شهر به زيارت آمده و داراى فضل يا صفات حميده است . از طرف حضرت ايالت كبرى امر باحضار من شده بود كه در ارگ حضور مباركشان شرفياب شوم تا از خير و شرّ و نفع و ضرر من مستحضر گردند . آقا ميرزا تقى خان معاون الاياله كه از اعاجيب روزگار است امر ايالتى را ابلاغ كرد و گفت مقرر فرموده‌اند كه من شما را بمحضر ايالتى مشرف سازم و نيز آقا ميرزا رجبعلى خان وثوق السلطان منشىباشى به اين كار مأموريت يافت كه مرا در ارگ بمحضر ايالت كبرى مستسعد سازد . من باز به طفره و وعده گذرانيده كار را بامروز و فردا انداختم تا روزى جناب مستطاب كنز العرفان ، رمز الايمان ، سالك مسالك طريقت ،

--> ( 1 ) - از قصيدهء معروف فرزدق شاعر عرب معاصر بنى مروان ، در مدح حضرت سجاد عليه السلام ، كه داستانى دارد و اين قصيده را جامى بشعر فارسى ترجمه كرده است . معنى شعر اين است : از شرم ، چشم‌پوشى مىكند و از مهابتى كه دارد چشم‌ها به او خيره نمىشود . سخن نمىگويد مگر گاهى كه لبخند دارد .