ميرزا خانلرخان
285
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
مىآيد . يكى هم از حاجى كاظم خان كه دو روز ديگر جوابها را خودم با خلعت مىآرم . تاريخ اين تلگرافها 23 ذيحجه بود ، امروز هم به حمد اللّه روزه گرفتم . روز دوشنبهء دويم صبح ، رفتم به تكيه قلعه كه مخصوص خود امير است . پسرهاى امير درب حياط گلاب مىدادند و خدمت مجلس مىكردند . روضه خواندند . شبيه بيرون آوردند . مجلس فروختن شخص شيعه بود ، پسر خود را براى خرج تعزيهدارى ، كه حضرت سيد الشهداء عليه السلام مشترى شدند و پسر او را خريدند . روز سهشنبهء سيم تا امروز كه شنبهء هفتم است غيراز رفتن تعزيهء تكيهء امير و عصرها مباحثه و روضهء تكيهء نواب ، ديگر تازهاى نيست . ديروز رفتم منزل حاجى ميرزا عباس طبيب ميرمعصومخان آنجا آمد . خيلى اظهار غبن از نديدن من كرد و اذن خواست كه امروز عصر بيايد . بعد ، از منزل حاجى ميرزا عباس كه بيرون آمدم ، صداى هاىوهوى عظيمى شنيدم . گفتند : ميان رود ، دعوا شده رفتم به تماشا . جمعى از سمت محلات بالاى بيرجند و جمعى از سمت محلات پائين ، جمع شده ، با فلاخن دعوا مىكردند ، خيلى به شدت . چند نفر سر و پا شكسته و مجروح شدند . مىگويند : هرسال ايام عاشورا اينطور جنگ مىشود و بسا هست كه از يك طرف غلبه مىكنند و به خانههاى يكديگر مىريزند ، قتل و غارت مىكنند . امير قدغن كرده ، آدمها گماشته است كه مانع شوند . و مع ذلك جنگ مختصرى را شكون مىدانند . سيدى آمد پيش من اذن جنگ خواست و گفت : تجربه كردهايم ، هرسالى كه جنگ نكرديم ناخوشى افتاد ، من اذن ندادم . روز يكشنبهء هشتم تا سهشنبهء عاشورا تازهاى نبود . همه روزه به عمارت همشيرهء امير به تعزيه مىرفتم . عصرها هم به تكيهء نواب روضهخوانى بود . روز عاشورا در خارج آبادى ، ميان صحرا شبيه شهادت شهدا بيرون آوردند .