ميرزا خانلرخان
239
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
روز جمعهء پنجم . صبح شاهزاده خانم قدرى نان قالبى و قدرى زبان ميرزا « 1 » فرستاده بود . دو هزار به آدمش دادم . ظهر رفتم مسجد . عماد الملك هم آمده بود . از مسجد بيرون آمديم . شاهزاده خانم يك بزغالهء قشنگى فرستاده بود . هزار دينار به خانه شاگردش انعام دادم . امشب را تهيهء رفتن خور و آب گرم را مىبينم . انشا اللّه وقت سحر بروم . روز شنبهء ششم . طلوع آفتاب سوار شده ، روانهء خور شديم . تا چهار ساعت راه آمديم به سمت شمال طبس . رسيديم به رودخانه . آنجا راه دو تا مىشود . از ميان رودخانه باز به سمت شمال مىرود ، به قدر نيم فرسخ ، مىرسد به چشمهء آب گرم كه حمام مرتضى على عليه السلام مىگويند ، به سمت مشرق مىآيد . به قدر يك فرسخ به قريهء خور مىرسد . ما رفتيم به حمام مرتضى على . وقت ظهر آنجا رسيديم . پياده شديم . ميان آب گرم رفتم . جاى غريبى است . رودخانه از ميان يك دره و شكاف كوهى جارى است كه در دو طرف ، كوه سنگى مثل ديوار چينه به قدر دويست سيصد ذرع به آسمان رفته ، هرگز آفتاب ميان دره نمىتابد . از كمر آن سنگهاى كوه ، از دو طرف ، چشمهها از شكافهاى كوه جارى و بعضى متقاطر است ، بعضى گرم و بعضى سرد . ازجمله يك سوراخى در كمر كوه واقع است كه از سطح رودخانه به قدر يك ذرع و يك چارك به قدر قامت يك انسان كامل ارتفاع دارد . از دهن آن سوراخ آب گرمى جاريست ، به قدر يك تنبوشهء بزرگ . به نيمسنگ مىرسد . و دهن آن سوراخ بقدرى است كه يك آدم نشسته مىتواند داخل شود . به قدر يك ذرع و يك چارك كه داخل سوراخ شدم ، در سطح سوراخ گودالى بود بقدرى كه آدم نشسته آب تا گردنش بيايد و اين آب گرم از چهار شكاف كه در يك سمت سوراخ واقع است ، به ميان آن گودال مىريزد و جارى شده ، از دهن
--> ( 1 ) - نوعى شيرينى