ميرزا خانلرخان

237

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

سوار در مجلس اول و ملايم شدن در مجلس دويم ، خدمت شاهزاده نوشتم و عريضه هم خدمت متولىباشى در باب وجه اجاره و موقوفى تعديل حاجى ميرزا زمان خان نوشته ، به على قاصد دادم ، رفت ، بعد آدم فرستادم پيش عماد الملك كه من مىخواهم به آب گرم بروم . دو سه فراش بفرستيد منزل و اسباب ما را تا مراجعت حفظ كنند . گفته بود بسيار خوب ، آنجا هم جاى خوبى است با صفا و خوش‌هواست . وقت عصر به طويله رفتم ، به عماد الملك برخوردم كه درب خانه‌اش ايستاده بود تعارف و احوالپرسى كرديم . گفت : حمام مرا ديده‌ايد ؟ گفتم : خير ! گفت : چراغ روشن كنند ، و ما را به تماشاى حمامش كه در مرتبهء سيم عمارت سردر خانه‌اش ساخته است فرستاد . از آنجا كه بيرون آمديم ، برد به اندرون يك‌يك اطاق‌ها را گفت باز كردند ، ما را تماشا داد . در يك تالار بزرگى تصويرها كشيده بودند . روى هرجرزى مجلسى مشتمل بر چند وزن برهنهء مكشوف - العوره كه مخصوصا فروج آنها را خيلى نمودار و با قبح و جهل آشكار كرده بودند . در دل گفتم ، خدا رحمت كند مرحوم شيخ على ميرزا را ، با آن اطاق الفيه شلفيه كه از او در تاريخ ياد مىدهند و ما اينجا معاينه مىبينيم . شنيدن كى بود مانند ديدن . شب به منزل آمدم . اول شب قليلى نان و ماست و خرماى تازه و يك قمرى كباب كرده خوردم و خوابيدم . وقت سحر برخاسته ، سحور خورده باز خوابيدم . روز دوشنبهء غرهء رمضان . يك ساعت از دسته گذشته برخاستم . مشغول كتاب روضة الصفا شدم ، تا ظهر ، ظهر به مسجد رفتم . در مقصورهء مسجد جامع ، آقا زين العابدين پسر آقا محمد رضاى مجتهد ، به جاى پدرش امامت مىكند . نماز جماعت كردم . دو واعظ بىسواد خنك موعظه كردند . به منزل آمدم . عصر ، سوار شده بيرون رفتم . در اثناى راه عماد الملك را ديدم بر خرى حمل ، نه بلكه ترجيح مرجوح بر راجح داده از باغ برگشته است . تعارفى كرده