ميرزا خانلرخان

225

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

روز يكشنبهء نهم . صبح رفتم به بازديد عماد الملك . به منزلش كه وارد شدم ميان حياط استقبال كرد و اول شروع كرد به تعريف از باغ و عمارتش و گفت ، ميل داريد گردش كنيد و ببينيد باغ و عمارت چطور است ؟ گفتم : بلى ! چند قدمى همراهى كرد ، بعد ميرزا آقا باباى وزيرش را همراه كرد كه ما را ببرد بگرداند . و رو كرد به عمله‌جاتى كه همراه من بودند ، كه شما هم برويد تماشا كنيد ، رفتيم . يك دورهء باغ را گرديديم . حقيقتا باغ خوبى است از ميوه‌جات گرمسيرى از خرما گرفته تا هلو همه چيز داشت . درياچه و تالار بسيار بزرگى دارد . خيلى باصفا و خوب . ميان تالار و عمارتها هم ما را برد . بعد از گردش عمارتها و باغ رفتيم به اطاقى دورو . در كنار باغ نشستيم . فصلى هم تعريف از قالى آن اطاق كرد و همراهى كردم . قالى زمينه زرد بوته در متن ، اطاقش افتاده بود . گفت : اين قالى را در شش سال تمام كردم . بعد گفت انجير آوردند ، از همان باغ و بسيار انجير خوبى بود . چند دانه خورديم . بعد گفت رطب آوردند . چند دانه خوردم بد نبود چاى و قهوه آوردند . احكامى كه بود به او نمودم . او هم احكام تهران را نشان داد . بعد خواهش كرد كه شما طورى بكنيد كه سپه‌سالار با من بهتر از اين باشد و مرا بهتر از اين بشناسد گفتم : موقوف به مجلس ديگر است كه بدانم شما چه مىخواهيد تا از راهش برآئيم و انشاء اللّه انجام بدهيم . آمدم منزل . وقت عصر يك قالى خيلى ممتاز كه براى همان اطاق كه نشسته بودم خوب بود ، برايش فرستادم . چهل تومان در بيرجند خريده بودم . خيلى اظهار امتنان كرده بود . اول در آن اطاق انداخته ، بعد گفته بود در اندرون اطاقى ساخته‌ام ، گويا براى آنجا بهتر باشد و برداشته به اندرون برده بود . وقت عصر امروز حاجى محمد على خان برادرزادهء عماد الملك به منزل من آمد . جوان خوبى