ميرزا خانلرخان

218

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

است . هميشه ميانهء اين دو دسته رعيت نزاع و جدال و قتال است و طرفين در عذاب اليم گرفتارند . طرفين پيش من به تظلم آمدند و التماس كردند كه كارى بكنيد همه خور ، مال يك حاكم باشد و معلوم است با آنطور معاملهء امير ، رعيت به او بيشتر مايلند . ولى نخعىها بواسطه آن سوابق قتل‌هائى كه ميانهء آنها و امير شده و امير آنها را از شرارت و دزديها منع كرده است ، از او خائف و منزجرند . به عماد الملك راغب‌ترند . روز يكشنبهء دويم . صبح حسينعلى پسر حاجى ابراهيم ، نايب عماد الملك آمد . يك سبد انجير و سه دانه خربزه آورد . احوال پدرش را پرسيدم . گفت . عرق كرده ، از زير لحاف نتوانست بيرون آيد . گفت : هرخدمتى باشد بفرمائيد . سياهه گرفت و رفت تدارك كند . گفتم : بلد حاضر كنيد كه بعد از ظهر بايد برويم . بعد از ساعتى از منزل بيرون رفتم ميان دشت . كم‌كم رفتيم تا به يك كلاتهء ديگر رسيديم به قدر صد خانه دارد . با خور و « نوقاب » به شكل مثلث افتاده مسمى به « سروباد » . آن هم مثل خور و نوقاب در گودى افتاده ، اطرافش را كال بزرگ احاطه دارد و محال است قشون بتواند آنجا را به غلبه بگيرد . در سر آسياى آنجا پيرمردى هشتاد ساله نشسته بود زنبيل مىدوخت . از او احوال دو حاكم را پرسيدم . گفت : خدا هردو را عمر بدهد هردو خوبند ولى امير دو حسن دارد كه عماد الملك ندارد . گفتم . چيست ؟ گفت . يكى اينكه از وقتى كه او علم شده است ، مردم اين ولايت از تاخت‌وتاز بلوچ آسوده شده‌اند . شترهاى عماد الملك را بلوچ برده بود ، امير در سيستان پس گرفت ، فرستاد . ديگر اينكه ماليات كمتر از عماد الملك مىگيرد و بسيار شكايت كرد از اينكه حكومت اينجا مشترك است . مىگفت : همين اختلاف ، ما بيچاره‌ها را تمام كرد و آرزو مىكرد كه كاش حكومت يكى شود . گفتم . با كدام بشود بهتر است ، گفت . البته امير . البته امير و اين لفظ را چندين بار تكرار كرد .