ميرزا خانلرخان

196

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

و سه چهار نفر ديگر را نگاهداشتم با من شام خوردند ، رفتند . بالاى بام مسجد خوابيدم . روز جمعهء بيست و پنجم . صبح زود از سيوجان سوار شده ، در قريهء ، شمس‌آباد كه سر دو فرسخى است ، زردآلو خورديم . وقت نهار به شهر رسيده ، نهار خورديم . خوابيدم . عصر ميرزا شهاب آمد ، تا مغرب نشست ، خلوت شد . باز شرحى از فقرهء جنس و منظورات امير و استخراج از من كه چه خيال دارم و چه توقع دارم به ميان آورد . گفتم : همه اينها را مىدانم و مىتوانم . اما توقع خود را من نخواهم گفت . شما بايد بگوئيد از من چه مىخواهيد . و به ازاى آنچه مىخواهيد ، چه مىدهيد ، تا من ببينم تكليفم چيست . ميرزا شهاب رفت . آدمى از امير آمد كه بر حسب وعده كه داده بوديد . فردا منتظرم . و تشريف بياريد سربند عمر شاه ، نهار بخوديم گفتم . بسيار خوب . روز شنبهء بيست و ششم . صبح حمام رفته . بيرون آمدم . سوار شده رفتم سربند عمر شاه . در سمت جنوب بيرجند كوهى است از مغرب به مشرق كشيده ، به قدر ده فرسخ كه مسمى است به كوه باقران . به علت اينكه چند نفر از اولاد حضرت باقر سلام اللّه عليه در آن كوه مدفونند . ميان دره‌ها و شعب اين كوه ، چشمه‌سار و اشجار و تك‌تك خانه‌هاى رعيتى بسيار است . در يكى از آن شعب كه محازى شهر بيرجند است و نيم فرسخ تا شهر مسافت دارد ، سدى بسته‌اند از قديم كه فاضل آب چشمه‌سارها آنجا جمع مىشود ، و به قدر حاجت به اراضى و زراعت شهر مىآيد ، و آن سد معروف است به بند عمر شاه . در لب آب چادرى زده بودند . امير آنجا بود . نشستيم صحبت كرديم ، نهار خورديم . بعد از نهار چاى خوبى در منزل مالك آن مزرعه ، متصل به آنجا حاضر كرده بودند . آنجا رفتم ، قدرى دراز كشيدم ، خوابم نبرد ، برخاستم - ميان دره سربالا رفتم تا آخر دره . بعضى خانه‌ها و رعيت‌ها ديدم . چند نفر زن و بچه دور من جمع شدند . از وضع زندگانى آنها جويا شدم . تفصيل گفتند . بيچاره‌ها خيلى به عسرت مىگذرانند گفتند : مردهاى ما را مىبرند . براى