ميرزا خانلرخان
174
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
شرحى در باب نوزده تومان معاذير گفت . به روى خود نياوردم و قبول كردم . تا مغرب نشست و رفت . گفتم . ده سوار حاضر كند با ما تا عمرانى كه خاك گوناباد است بيايند . حالا كه دو ساعتى شب است فرستاده بود كه شما صبح منتظر سوار نباشيد كه سوار در بورياباد سر راه شما حاضر خواهد بود . گفتم . بسيار خوب با يعقوب قدرى صحبت كردم . ظاهرا نوكر بامصرفى به نظر آمد . تا بعد باطنش چه بروز بدهد . روز دوشنبهء سلخ . صبح به حمام رفته بيرون آمدم و از تربت سوار شده به « مزار بورياباد » آمديم . حاجى كاظم خان و محمد ولى خان را برداشتم ، پنج سوار هم از سوارهء قرائى آنجا حاضر شدند ، روانه شديم . وقت نهار به قريهء « زرنوخ » خالصه كه در چهار فرسخى تربت است رسيديم . در باغى كه پهلوى رباط سرپوشيده است ، كنار نهرى ، سايهء بيدى نهار خورده ، راحت شديم . ميان روز قدرى گرم شد . عصر هوا خوب شد . قدرى سركشى به مالها كرديم . يابوهاى بنه زخم شده بودند . پالان آنها را مرمت كرديم . دو الاغ گفتم كرايه كردند تا « مهنه » به دو هزار كه قدرى از بار آنها را به آنها بار كرده ، يابوها راحت كنند ، تا اصلاح حال آنها بشود . نصر اللّه كه در تربت گريخته بود ، ديگر پيدا نشد و از شر او آسوده شدم . روز سهشنبهء غرهء جمادى الاولى . صبح زود از قريهء زرنوخ سوار شده در قريهء « مهنه » كه از محولات و تا زرنوخ چهار فرسخ است نهار خورده خوابيديم ، عصر يك ساعت به غروب مانده سوار شده ، چهار ساعت از شب رفته به رباط كمائى كه جز همان رباط سرپوشيده و يك آبانبار ، ديگر چيزى ندارد و در چهار فرسخى مهنه است ، رسيده شام خورديم و خوابيديم . روز چهارشنبهء دويم . صبح اول آفتاب از رباط كمائى سوار شده ، بعد از چهار ساعت به قريهء عمرانى كه نصف آن ملك حاجى حسنعلى گوناباد و نصف ديگرش ملك عماد الملك و ديگران است ، رسيديم . آدم حاجى حسنعلى