ميرزا خانلرخان
155
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
اهل تربت كه به عزا آمده بودند ، شام خورديم . بعد من رفتم به بالاخانهء تازه كه ياور ساخته بود . تخت آهنى آنجا بود . رختخواب پاكيزه روى تخت انداختند . جاى خوبى بود . كك نداشت ، راحت خوابيدم . روز دوشنبهء دهم . صبح برخاسته ، چاى خوردم . باز رفتيم به اطاق اندرونى گفتم : نشان و خلعتهاى ياور را آوردند . احكامش را آوردند . نشان و خلعتها را گفتم پوشيد احكامش را يك آخوند روضهخوان ، خواند . شربت آوردند ، صرف شد . خواستيم به شهر مراجعت كنيم ، ياور قبول نكرد ، به اصرار نگاهداشت . نهار آبگوشت و حاضرى ، چنانچه در عزاى رعايا رسم است ، آوردند . بعد متفرق شديم . قدرى در اطراف ده راه رفتيم . قدرى در اطاق دراز كشيدم وقت عصر سوار شده به باغى كه تازه سرهنگ در قريهء شيخ آباد ساخته است ، رفتيم ، چاى خورديم مغرب به منزل آمديم . شب آخوند و سايرين هم آمدند بالاخانه كه منزل من بود ، نشستيم . بعد از شام همه رفتند ، من خوابيدم . روز سهشنبهء يازدهم . صبح برخاستم ، محمد خان سركرده آمد . يك قهوه سينى هم پسر ياور ، يك نعلبكى پول سفيد ، يك بشقاب نارنج داشت ، رقعهاى ياور نوشته ، بعد از تعارفات اينكه هفت تومان براى نوكرهاى شماست . خواهشدارم قبول كنيد . بعد ياور هم آمد پارهاى تعارفات كرد . بعد از چاى سوار شده روانه شديم در بين راه نهار خورديم . وقت عصر به شهر آمده ، منزل آخوند چاى خورديم . به منزل آمدم . از شهر تربت تا به جلگه مىگويند سه فرسخ است . اما از چهار هم بيشتر است . وقت مغرب آقا سيد كاظم جلگه آمد . كاغذى مصالحهنامهء محمد خان را معتبر كرده برد كه پنجاه تومان را از محمد خان بگيرد بياورد . كاغذى هم از امير قاين و حاجى محمد كاظم خان رسيد . جواب نوشتم . كاغذى هم به احوالپرسى از حاجى محمد ميرزا رسيده