ميرزا خانلرخان
148
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
راضى نشدم . شام آوردند ، نخورد . قهر كرد ، اعتنا نكردم . بعد از شام بهطور قهر رفت . روز جمعهء سلخ . صبح برخاسته ، قرص كاكنج با آب گرم خوردم . بعد رفتم منزل حاجى محمد ميرزا . صدر العلما هم آمد . عريضهء تشكرآميز از قول خودش و علماى ديگر در باب گذشتن امر آقا خان و محمد خان نوشته بود . داد ديدم از آنجا به اتفاق شاهزاده رفتيم منزل ملا عبد الجواد . مدتى آنجا نشستيم . شنيدم حاجى حسين نامى را شب گرفتهاند . يك تومان هم از او گرفتهاند و به منزل محمد خان سركرده بردهاند . آدم فرستادم محمد خان و نايب رجب و حاجى حسين و فراشها را آنجا آوردند . پرسيدم ، ديدم همانطور است كه گفته بودند . از نايب رجب سبب پرسيدم . گفت : تفصيلش را محرمانه عرض مىكنم . از آنجا به منزل آمدم . نايب رجب گفت : اين حاجى حسين را سهوا عوض حاجى عبد اللّه گرفتهاند . قدرى به فراش ضرب زدم و يك تومان حاجى را پس گرفته به او رد كردم . دعا كرد و رفت . بعد از دو ساعت ديدم حاجى آمد كه ديشب كه فراش به خانهء من آمد ، عيالم رفت عقب در ، فراش در را حركت داد ضعيفه به زمين افتاد . حالا كه رفتم به خانه ديدم بچه سقط مىكند . گفتم : من زياده از آنكه كردم ديگر چه تكليف دارم . گفت : چه عرض كنم ، رفت . بعد از ساعتى خبر آوردند كه استشهاد تمام مىكند . فرستادم او را آوردند . گفتم نگاهش دارند . هروقت زنش بچه ساقط كرد ، طفل را من ببينم . امامجمعه آمد ، توسط و ضمانت كرد كه پيرامون اين مفسده نگردد . او را مرخص كردم . حضراتى را هم كه براى قتل كدخدا رضا حبس كرده بودند ، گفتم محمد خان ضامن گرفت مرخص كرد تا من شرح حالشان را به مشهد بنويسم . جواب هرچه آمد حاضر شوند ، اطاعت كنند . امروز هم سوارى از مشهد آمد . نوشتجاتى از ميرپنجه و دستخطهاى محرمانه و رقم از نواب و الا در سفارش و تفويض اين امر به من آورد . كاغذى