ميرزا خانلرخان

146

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

ضامنهاى حضرات موسىآبادى آنها را آوردند . قدرى گفتگو كردند مبنى بر بىگناهى خودشان . ظهر شد ، نهار خوردم ميرزا محمد حسين را گفتم اين حضرات را ببريد در جائى كه مناسب باشد نگاهداريد تا قرار امرشان داده شود . جمعى از رعاياى « بايك » آمده شكايت از تعدى جان محمد كدخداى خودشان كردند . قرار دادم قبوض كدخدا را جمع كنند به حساب او و رعيت رسيدگى شود . ضعيفه‌اى از اهل همان قريه شكايت كرد كه بيست تومان و دو هزار به اسم ماليات ، همسايه‌هاى من از من گرفته‌اند . قبض كدخدا را ابراز كرد : تحقيق كردم . معلوم شد راست مىگويد و آن اشخاص بعضى سرباز و بعضى اقوام سرباز بودند . نظر على خان پسر سرهنگ بود . فراشى از فراشهاى ميرزا محمد حسين مأمور كردم كه بيست تومان و دو هزار را با اطلاع نظر على خان از آنها گرفته بياورد . نظر على خان ، عباسعلى سلطان را گماشته تا عصر تنخواه را گرفته آوردند . حاجى محمد ميرزا هم حضور داشت . بيست تومان و دو هزار را تسليم پيرزن كردم . بسيار دعا كرد . نايب رجب خواست ده‌يك از او بگيرد . گفتم : اين ضعيفه گناهى نكرده است كه ده‌يك بدهد . ده‌يك و قلق فراش را بايد آن اشخاص ماليات بده ، بدهند كه طفره زده ، ضعيفهء بيچاره را به مرارت انداخته‌اند . همه تحسين كردند . فراش رفت ، بيست هزار از آنها گرفته آورد . گفتم : هزار دينار حق‌باشى را موضوع كند . چهار هزار ، فراش مأمور . سه هزار هم فراش ديگرى كه خيلى مفلوك است و بيشتر از سايرين مواظب خدمت است ، بردارند . ضعيفه يك تومان هم خود وعده كرده بود . خواست مطالبه كند نگذاشتم ضعيفه دينارى متضرر شود . بيچاره بسيار شكر كرد . كفشهاى مرا برداشته ، بوسيد ، بوئيد ، به چشم كشيد ، دعاگويان رفت . با شاهزاده حاجى ميرزا چاى خورديم . ميرزا محمد حسين و جمعى