ميرزا خانلرخان

142

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

حسين را به دست او سپردم . برداشت و برد . ميرزا محمد حسين هم رفت من آسوده شدم . روز دوشنبهء بيست و ششم . صبح برخاستم ، قرص كاكنج با آب گرم خوردم ، رفتم به بازديد حاجى جعفر بايكى . فرستادم محمد خان هم آمد آنجا چاى خورديم . مدتى صحبت كردم . از آنجا بيرون آمدم . حاجى سيد جعفر خداحافظ كرد كه فردا برود به بايك . رفتيم بيرون شهر . محمد خان و ميرزا محمود طبيب همراه بودند . محمد خان گفت : تكليف حاجى حسين و ميرزا مهدى را معين كنيد ، آسوده شوند . گفتم : حالا نمىشود . تا ميرهاشم و محركين قتل كدخدا رضا همه به دست بيايند ، آنوقت تكليف معين مىشود . آمديم به منزل ملا عبد الجواد مجتهد . صدر العلما و جمعى از تبعهء آنها آمدند . ملا عبد الجواد پريشان بود . گفت : شما در اين مدت توقف اينجا ، اگر مرا مفسد و شرير دانسته‌ايد ، بنويسيد . اگر مرد سالمى دانسته‌ايد كه جز درس و نماز و امورات شرعيه و دعاگوئى كارى نداشته‌ام ، آن را هم بنويسيد كه من يا خودم يا با شما به مشهد بيايم و رفع اتهام از خود ، در حضور و الا نمايم . معلوم مىشود مرا در خدمت و الا مفسد و هرزه توضيح داده‌اند ، و رقمى بيرون آورد كه نواب و الا به من نوشته‌اند . ديدم خبرى به او نوشته‌اند كه اين دفعه به توسط ميرزا خانلر خان از تو گذشتم . البته يكى دو مجلس او را ملاقات كن و طرز رفتار را از او دستور العمل بگير . قدرى دلدارى و تسلى به آخوند دادم . دعا كرد و رفت . من نهار خورده خوابيدم . عصر برخاستم . على خان سلطان نام ، دائىزادهء ميرهاشم را آوردند ، براى اينكه از ميرهاشم خبرى بروز كند . گفتم : او را حبس كردند . رفتم به حمام ، بيرون آمدم . ديدم نايب داروغه آمد كه رفته بودم كوچهء قاضيان عقب ميرهاشم مىگشتم . در خانهء شخصى كوزهء شرابى يافتم . آن را برداشته با صاحب‌خانه