ميرزا خانلرخان
130
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
ريشسفيدان بلوك برس و كدكن بود ، آمد . بعد محمد حسين بيك فراش خلوت سركار و الا كه محصل وصول طلب شخصى بود ، آمد . نهار خواستم ، آوردند ، خورديم . بعد آدينه قلى بيك توپخانه كه محصل دو هزار تومان باقى ماليات است ، آمد . بناى تشدد به ميرزا محمد حسين گذاشت . هرچه سعى كرد ، از منزل من بيرون نرفت ، تا اينكه آقا محمد على نام تاجر اصفهانى آمد ، قرار شد او برود برات پانصد تومان عجالتا بياورد تا بعد چه شود . در اين بين نايب رجب كه فراشباشى و داروغه و همهكارهء حكومت است ، آمد كه سربازها در سر چارسو بر سر من ريختند و مرا زدند و يك فراش حكومت را لخت كردند . يعنى سردارى او را عوض هشت دينار كه حواله داشتند ، بيرون آوردند . آجودان فوج آمد ، با كمال كولىگرى . معلوم شد همه شرارت را او كرده است . خلاصه ، وضع غريبى از طرز حكومت اين شهر ديده شد . ميرزا محمد حسين تا سه ساعت به غروب مانده ، از ترس سرباز و براتدار ، از منزل من بيرون نرفت . بعد ، رفت من هم رفتم حمام . مغرب بيرون آمدم . سادات و ملاهاى « بايك » آمده عريضه آورده بودند ، ناقص بود ، رفتند تمام كرده بفرستند . نماز كرده مشغول روزنامه شدم . روز پنجشنبهء پانزدهم . صبح برخاسته ، دوغ و شوره خوردم . آقا خان فتحآبادى آمد . ميرزا محمد حسين هم آمد . آقا خان شروع كرد سرگذشت خودش را گفتن . فرستادم محمد خان مدعى او را هم آوردند . چون ادعاى آقا خان بر محمد خان ديگرى هم كه داماد اين محمد خان است و على خان پسر او تعلق داشت ، قرار شد آنها را هم بخواهيم به شهر بيايند ، بعد رسيدگى به امر آنها بشود . ميرزا محمد حسين نوشتهاى نوشت به محمد خان داد كه بفرستد آنها هم بيايند . در اين بين نعش كدخدا رضاى موسىآباد را آوردند كه دو نفر از رعاياى آنجا او را زده بودند و مرده بود . گفتم : ببريد علما ببينند تا چه حكم كنند . بعد ، نهار خورديم . آدم حاجى محمد ميرزا آمد . دو نمد سركش