ميرزا خانلرخان
114
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
اخلمدى آمده ، عريضهء مطالب خودشان را آوردند . بعد ، حاجى كاظم خان آمد گفت : سركار و الا ديشب به من فرمودند مأموريت فلانكس را محض خاطر حشمة الملك موقوف كردم ، ولى من به حشمة الملك نوشتم كه نگذارد موقوف شود كه آمدن تو به قاين براى ما فايدهء زياد دارد . خلاصه آنها هم رفتند . نهار خورده به ارك رفتم . خدمت ساكار و الا رسيدم . عريضهء اخلمديها را خواستند دادم . دستخط مفصلى خطاب به ديوانبيگى نوشته كه با اطلاع ، ميانهء آنها و پسر يار محمد خان كه سردار امير خان است رسيدگى كرده ، عرض كند تا حكمش بشود . مراجعت كرده به منزل ميرپنجه رفتم . منزل نبود . از آنجا به منزل و مجلس روضهء متولىباشى برحسب رقعه و احضار خودشان براى حرف محمد تقى خان رفتم . در اين مجلس رقعهاى از ميرپنجه رسيد . معلوم شد به منزل من رفته بودند ، من نبودم . مجلس روضه مفصل شد . تا يك ساعت و نيم از شب رفته نشستم . موقع نشد كه جناب متولىباشى با من صحبتى بدارد . يعنى مشغله زياد بود ، فرصت نكردم . عذر خواسته بيرون آمديم . به منزل ميرزا عبد اللّه پسر خادمباشى كه در اطاقى در جنب سقاخانه ميانهء ايوان طلا و دار السعاده است برحسب وعده ، رفتم . جمعى از خدام و جناب عطا اللّه خان تيمورى بودند . از هرجا صحبت شد ولى منظور حضرات بيشتر صحبت مأموريت من و شهادت در بىگناهى هادى خان و اينكه ارباب غرض از اقوام خودش او را متهم كردهاند ، بود . عطا اللّه خان هم واهمه كرده بود كه مبادا كوه سرخىها هم از تعديات او پيش من شكوه كنند . پيشگيرى مىكرد و از تعديات رعيت بر خودش حكايتها مىگفت . بعد شام از كارخانهء مباركه آوردند . ده دوازده دورى پلو ، چلو با همه ملزومات آن . پس از شام برخاستم . ميرزا عبد اللّه به نجوى گفت : هادى خان عرضش اين است كه هرچه شما پيشكش و تعارف بخواهيد معين كنيد به توسط من بدهد . گفتم : نمىدانم