هنرى پاتينجر ( مترجم : شاپور گودرزى )
41
مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى )
خستگى رهائى خواهيم يافت بسلامت بخواب رفتيم . 10 فوريه - پيش از ظهر امروز ملاقاتى بىشمار داشتيم . اگرچه هوا سرد و سخت بود اما كنجكاوى مردم شهر را برانگيخته و به آنان جرات و جسارتى داده بود كه از قلعه خارج شده بديدن ما بيايند . گرچه از نظر ما به تناسب عادت ديرينه سردى هوا بقدرى بود كه مىبايست فقط لباسهاى ضخيمترى مىپوشيديم ولى همين سردى هوا به حدى بود كه بخاطر همراهان هندى مجبور شديم در تمام روز آتشى عظيم در وسط اطاق برپا كرده و نزديك به آن بنشينيم . مردانى كه از سرزمين لس همراه آمده بودند در اثر سرما قادر نبودند كوشش و تقلائى بكنند و لذا براى ما مفيد نبودند و بالاخره ايشانرا مرخص كرده پس فرستاديم و بجاى آنان از افراد محلى عدهاى را اجير نموديم . از بين همراهان ، افرادى كه از بمبئى آمده بودند بهتر از اهالى بلا سرما را تحمل مىكردند در حالى كه بطور كلى هواى بلا سردتر از بمبئى است و اين مساله باز مايه تعجب و حيرت من بود . دوستانى كه مىلرزيدند و حتى ما ، در برابر مالك منزل و برادرش كه مردانى خوشبنيه و قوى بودند نقطه متناقضى تشكيل مىداديم . اين دو برادر كمى پس از طلوع خورشيد براى برش و جمعآورى هيزم بكوهستان مجاور رفتند و شبهنگام ديروقت با پشتهاى هيزم به خانه برگشتند . از آنجائى كه ضمن صحبتهاى روز شنيده بودند كه از برف بعنوان داستان و افسانه صحبت ميكنيم ، كيسه كوچكى پر از برف هم بعنوان تحفه برايمان آورده بودند . واقعا 7 سال بود كه برف را جز از راه دور و بر بالاى قلل نديده بودم و اينك توده برفى را كه از نزديك لمس مىكردم مرا به ياد جزيره سبز وطنم ( جزاير بريتانيا - مترجم ) انداخت و بشدت در تحت تأثير اين انگيزه خاطرات گذشته در ذهنم تداعى شد ، عزيزترين احساسات و زيباترين عوالم با همه كيفيات آن از پيش چشمم مىگذشتند . اين احساسات بيك سلسله افكار جدانشدنى از وطن و هرچيز وابسته به آن پيوستند . اگرچه ايام هنوز هم در جوانترين روزهاى عمر مىگذشت ، و از دنياى متمدن و لذات آن سالها دور شده بودم ولى احساس ايام گذشته و انجاموظيفه موجود با