آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

32

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

پسرها را به كار مىاندازند . هم‌چنان در بازارهاى آن‌ها عيسوىها زياد از مرد و زن و بچه مانند گوسفند و دواب فروخته مىشوند و اين مطلب اسباب منتهاى حزن و اندوه ما بود . هنوز از اقوام [ حضرت ] محمد [ ص ] جمعى هستند كه طرف كمال عزت و احترام مىباشند و حرف يك نفر از آنها تقدم بر حرف هفت نفر ديگر دارد ، و آنها به سهولت شناخته مىشوند زيرا كه هميشه عمامه‌هاى سبز بر سر دارند . نيز در حلب در وقت اقامت ما يك نفر عثمانى بود نهايت تنومند و به شكل غريب كه دايم در يك زاويهء كوچه‌اى برهنه مىنشست و سيخ آهنى كوچكى در دست داشت . عثمانىها اين شخص را به منزلهء پيغمبرى مىپنداشتند و هر روز جمعيت كثيرى بخصوص زن‌هاى زياد پيش او مىآمدند ، و به اين اعتقاد بودند كه هركس را كه او بكشد به بهشت خواهد رفت زيرا كه در مدت قليلى كه در آن‌جا بوديم سه نفر را به قتل رسانيد . مملكت عثمانى سكنهء كثيرى ندارد . به استثناى بلاد بزرگ ، و شخص ممكن است كه دو سه روز متواليا سفر كند بدون اين‌كه دهى يا خانه‌اى را ببيند و اراضى نهايت لم‌يزرع است . ما در تعجب بوديم كه چگونه سلطان عثمانى اين همه عسگر را فراهم مىآورد در صورتىكه مملكتش به اين درجه قليل السكنه است گويا آنقدر در باب روابط ما با عثمانىها كافى باشد .